#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_239
- من هم همین الان دارم میرم بیرون... مسواک می خوام.
چند لحظه به هم خیره شدیم. واقعاً داشتیم در مورد دستشویی بحث می کردیم؟! با این قیافه خیلی با مزه شده بود ولی به من که ربطی نداشت! دوباره گفتم: سهراب منتظره.
- منتظر بمونه!
- زود باش.
بی توجه به حرفم سمت آینه برگشت و مشغول اصلاح نیمه تمومش شد. عکسش توی آینه، رو به روی من بود. نسبت به کسی که اعصاب درست نداره، دستش ظرافت زیادی داشت!! گفتم: ظهرها می خوابی! عصرها شیو می کنی! سیستم جدیده؟
جوابم رو نداد. حواسش به حرکت تیغ بود. حواس من بیشتر... چشم هام بدون خجالت حرکت دستش رو دنبال می کرد. واقعاً اینجا ایستاده بودم که دید بزنم؟ به زور جلوی خنده ام رو گرفتم. داشت به چونه اش نزدیک می شد و من دلم نمی خواست ته ریش اون تیکه خراب کنه. همینجوری خوب بود. خیلی جدی گفتم: چار تا شیوید بذاری بمونه، بد نیست.
دستش متوقف شد و سرخی خون روی تیکه ی کوچیکی از صورتش نشست. سریع نگاهم رو بالاتر آوردم. روی چشم هاش که م*س*تقیم به چشم های من زل زده بود. با ابروی بالا رفته منتظر واکنش من بود. می دونستم کارش عمدیه. دوباره جدی گفتم: بخوای لفت بدی، همینجوری حرف می زنم ها!
با دو حرکت کارش رو تموم کرد. شیر رو باز کرد و خیلی سرسری روی دور و بر آب گرفت. ژیلت رو داخل سطل زباله انداخت. چند تا دستمال از رول کند و روی صورتش کشید. انگار قرار بود مدال سرعت عمل بگیره... با تنه در رو باز تر کرد و موقع بیرون اومدن گفت: نور اتاق خوب بود؟
خودم رو به اون راه زدم و گفتم: چی؟
- چراغ خواب تازه؟!
هنوز روی صورتش دستمال می کشید ولی نگاهش روی من بود. شالم رو از روی تخت برداشتم. در حالیکه وارد دستشویی می شدم گفتم: مگه عوض شده؟
چشم هاش رو باریک کرد و در رو تو روم بست. صدای محوش رو از بیرون شنیدم: زود... کارم تموم نشده!
romangram.com | @romangram_com