#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_238

من: درباره ی من حرف می زنید؟

یاس: همه تون بی خود حساس شدید.

شاهین شونه بالا انداخت. بیرون رفت و من هم به اتاق برگشتم. روز خیلی زیادتر از حد طول کشید. از فضای بسته خسته شده بودم اما نمی تونستم بدون هماهنگی و بی دلیل بیرون برم. حتی یه پنجره هم برای دلخوش شدن، نبود. اگر زیاد یه جا می موندی حتی روز و شب و تاریخ رو گم می کردی.

نمی دونستم امشب هم وارد اتاق نمیشه یا نه. به هر حال من ذهنم به خاطر حرف های شاهین درگیر تر از این حرف ها بود که خوابم ببره. پلک هام رو بسته بودم که در باز و بسته شد. خودم رو کاملاً به خواب زدم که توی اتاق نیمه تاریک کار سختی نبود. حواسم رو جمع کردم اما هیچ صدایی از اطراف شنیده نمی شد. چند دقیقه بعد صدای باز شدن در یخچال رو شنیدم. به هم خوردن چند تا وسیله و بعد سنگینی وزنش اون طرف تخت...

اون خودکار رو زیر بالش نذاشته بودم. دیگه ازش نمی ترسیدم. اگر قرار بود بمیرم، تا حالا مرده بودم. اگر می خواست کاری باهام بکنه، تا حالا کرده بود. جلوتر اومد و به طرفم خم شد. گرمی نفسش رو روی پوست گردنم حس کردم. کنار گوشم گفت: می دونم از تاریکی می ترسی!

از کجا می دونست؟ انقدر تابلو بودم؟ سرش رو عقب برد و از تخت بلند شد. صدای آروم قدم هاش رو شنیدم که تخت رو دور می زد. بعد صدایی که نمی دونستم چیه. بدون حرفی از اتاق بیرون رفت. پلک هام رو باز کردم. یه چراغ خواب پرنور به جای قبلی به پریز زده بود. اتاق روشن تر از قبل بود و من دلم می خواست دوباره برگرده!

دکمه های مانتوم رو بستم و ضربه ی دیگه ای به در سرویس بهداشتی زدم. باز هم خبری نشد. نفسم رو فوت کردم. جلوتر ایستادم و گفتم: چی شد؟

- ...

- مُردی؟

در ناگهان باز شد و یاس با چشم های درشت شده و نصف صورت خمیری گفت: چیکارم داری؟

ابروم رو بالا انداختم و گفتم: کارم با دستشوییه!

ژیلت توی دستش رو نشون داد و گفت: من همین الان رسیدم، تو یه روز کامل وقت داشتی که بری.


romangram.com | @romangram_com