#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_237

با اکراه بلند شد و چفت در رو باز کرد. وارد اتاق شدم و در رو بستم. به درک که من رو قاطی کارهاشون نمی کردند. فقط موقع حمل و نقل به دردشون می خوردم. لباس هام رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. جالب اینجا بود که مثل تخت سعید چندشم نمی شد. صدای گنگی از بیرون می اومد اما من قصد فالگوش ایستادن هم نداشتم. چشم هام رو بستم و منتظر موندم. یک ربع بعد صدای سعید قطع شد. طاقت نیاوردم و کنار در ایستادم. شاید اون قطع کردن صحبت به سعید هم مربوط می شد!

صداها ضعیف تر از چیزی بود که بشه تشخیص داد. دوست نداشتم همیشه یک قدم از من جلوتر باشند. در رو باز کردم. شاهین نزدیک یاس ایستاده بود. با اون بی شخصیت که اصلاً کاری نداشتم، رو به شاهین گفتم: می خوایید من برم بیرون؟

یاس جواب داد: نه.

دوباره به شاهین گفتم: پس مثل آدم حرف بزنید.

یاس: برگرد تو.

شاهین: داشتم بهش می گفتم، اگه بهت شک داره چرا همه جا می فرستدت؟

من: از خودم بپرس... کی بدبخت تر از من که از بیکاری و ترس، مخدر جا به جا کنه و صداش در نیاد؟!

یاس: بهش شک ندارم.

شاهین: پس چرا تا اتاقت آوردیش؟! چرا مراقبشی؟!

سکوت اتاق طولانی شد و بعد شاهین گفت: نمی خوام همه چیز خراب بشه... به خاطر این.

با دست من رو نشون داد. مثل یه گلدون یا یه کمد لباس. به طرف در اتاق رفت. دم در چرخید و با تاسف سر تکون داد. با صدای آرومی گفت: بهتره لااقل مراقب سعید باشی!

یاس با انکار سر تکون داد و عصبانی گفت: نه!... زبون آدم نمی فهمی؟ میگم «نه».


romangram.com | @romangram_com