#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_236
- که من بشم همه کاره... خودتون سودش رو ببرید؟ پس امنیت من چی؟
- فقط به مردها زود شک می کنند. نمی خواییم عاقبتمون مثل قادری بشه. Ok ؟
پس می خواستند زودتر من رو راه بندازند. شاید واسه کارهای بزرگ تر. خبر خوبی بود. وسط پله ها نگاهش کردم و گفتم: من جنـــ... آدم کی ام؟!
اخم کرد و گفت: واسه من سوسه نیا، همین جا سرت رو می برم ها!!
از جلوی ورودی طبقه ی دوم رد می شدیم که چشمم به دکتر موخاکستری ای افتاد که به کارهای من رسیدگی می کرد. اون هم من رو شناخته بود، اما به روی خودش نیاورد. مکث کوتاهی کردم اما سرش رو برگردوند و داخل مطبش برگشت. سعی نکردم که اسمش رو از تابلو بخونم. بعضی چیزها رو اگر ندونی بهتره. می دونستم که جونم رو نجات داده و قصد لو دادنش رو نداشتم. برای بابک چه فرقی می کرد؟
سعید دوباره هولم داد. راه افتادم و گفتم «این همه اش من رو هول میده.»
وقتی سوار ماشین شدیم و دست هام رو بست دوباره گفتم «چرا بهش گفتی دست هام رو ببنده؟ استخون هام همینجوری هم با دست گلت آسیب دیده...»
سعید با غرغر راه افتاد و صدایی از تبلتش بلند شد. بازش کرد و بعد از 30 ثانیه گفت: نوشته «بهش بگو خفه شه»!
دندون هام رو فشار دادم و تا آخر مسیر حتی با خود سعید هم حرفی نزدم. از بی اعتنایی کردنش، مخصوصاً جلوی بقیه ناراحت می شدم. اصلاً چرا گوش می داد؟ بیکار بود؟ حتی به سعید هم اعتماد نداشت؟
به یه جای دیگه هم سر زدیم اما زیاد طول نکشید. جلوی اولین پاساژی که تو مسیر دیدیم پیاده شدیم. اولین کیفی که دیدیم خریدم. چرم مشکی. سعید با بی حوصلگی گفت: دیگه چی می خوای؟
نمی خواستم مثل وبال ها بهم نگاه کنند. لباس ندیده هم نبودم، اصلاً عادت به روزی یه رنگ پوشیدن هم نداشتم. گفتم: هیچی.
و به سمت خروجی پاساژ راه افتادم. وقتی وارد زیر زمین شدیم، یه راست به سمت اتاقش رفتم. با وارد شدن من و سعید دوباره شاهین حرفش رو قطع کرد. سهراب نبود. بی توجه به هر سه به طرف در دوم رفتم و وقتی باز نشد، خیلی جدی به یاس گفتم: بیا بازش کن.
romangram.com | @romangram_com