#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_235
سعید با تعجب گفت: چی؟
- با تونبودم.
مخاطبم اونی بود که باید می شنید. به قدم زدن ادامه دادم. یاد زمانی افتادم که توی آزمایشگاه کار می کردم. زیاد مرتبط با درسی که می خوندم نبود اما از هیچی بهتر بود. شأن اجتماعی خوبی هم داشت. اون روزها چقدر به آینده امیدوار بودم. چقدر به خودم اعتماد داشتم. از نظر خودم، هر کاری که من می کردم محال بود که غلط باشه!! همه چیز قرار بود خوب پیش بره... به سمت دکتر دور زدم و بی مقدمه گفتم: از شغلت راضی هستی؟
چنان برام قیافه گرفت که انگار ما همه توی جوب بزرگ شدیم. پوزخند زدم و گفتم: ما که این کارها رو کهنه کردیم رفت.
رو به سعید پرسید: خانوم کی باشن؟!
خودم گفتم: یه نفر که ممکنه تو رو از نون خوردن بندازه!
از سعید پرسیدم: بهشون گفتی من ساده تر از آب خوردن، می سازم؟
مرد کمی گیج شده بود. سعید دست روی شونه اش گذاشت و گفت: ولش کن. جنــ... آدم ِ یکی از بچه هاست.
حداقل حواسش شد که جلو روم واژه اش رو نگه!! ازشون فاصله گرفتم و باز آروم گفتم «این اعتماد کوفتیت که جلب شد، من رو بفرست اینجا... هر گوساله ای واسم آدم شده!»
نگاهم روی دکتر بود که انگار هنوز توجیه نشده... از وقتی وارد گروهشون شده بودم هیچ کار خطایی نکرده بودم. چند تا خرید خرت و پرت و انحراف از مسیر بود که دیگه یه جورایی می دونستند عادتمه. حتی موقع فرار فقط به خونه سر زده بودم. از کاری که بهم می سپردند نمی ترسیدم، سوتی نمی دادم، خودم می خواستم که باهاشون بمونم،... دیگه چی مونده بود که باعث شکشون باشه؟! من هم یه مجرم آزاد شده بودم. یکی مثل خودشون.
سعید با کیف مهندسیش که حالا حتماً پر شده بود به طرفم اومد و گفت: بزن بریم.
وقتی با لبخند از جلوی خانوم منشی رد شدیم، سعید آروم گفت: یه کم نچسبه. تا خودم نشونت نمی دادم باور نمی کرد با مایی... به این زودی نمی فرستیمت اینجا... فعلاً فقط داریم آماده ات می کنیم.
romangram.com | @romangram_com