#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_234
به جلو هولم داد و گفت: راه برو.
توی میکروفون گفتم «این با من بدرفتاری می کنه!»
انگار با دیوار حرف می زدم. از کنار چند نفر که مشغول صحبت بودند رد شدیم. طبقه ی اول خالی بود. طبقه ی دوم هم سالن انتظار نیمه پری داشت. طبقه ی سوم خلوت تر از پایین بود. وارد سالن انتظار آزمایشگاه شدیم. دو نفر بودند و یک نفر قدم می زد. سعید گفت: دفعه ی بعدی خودت تنها میای.
به سمت خانمی که پشت یه میز بلند نشسته بود، رفتیم. با دیدن من و سعید گفت: آزمایش قبل عقد می خوایید؟
من سریع گفتم «نه» و سعید گفت: با دکتر ایزدی کار داریم. از طرف خیریه ی «آشیانه»
خانم از پشت میز بلند شد. روپوش سفید داشت. به طرف راهرویی رفت و من گفتم «ببین به چه روزی افتادم... دیگه من رو با این جایی نفرست!»
سعید بهم چشم غره رفت و به مردم اشاره کرد که اون طرف سالن بودند. خانم با لبخند برگشت و گفت: از اون طرف.
و خودش سر جاش برگشت. سعید جلو افتاد و مشخص بود که قبلاً اینجا اومده ولی احتمالاً نه توی شیفت این خانم، چون صورتش رو به جا نیاورده بود. وارد سالن اصلی آزمایشگاه شدیم. با یک نگاه می شد فهمید که زیاد مجهز نیست و فقط به درد بعضی آزمایش های ساده و محدود می خوره. مشغول قدم زدن بودیم که مردی از پشت قفسه ای بیرون اومد. بیشتر از 45 سال نداشت. روی من زوم کرد که سعید گفت: مشکلی نیست.
مرد فقط سر تکون داد و همراه سعید دور شد. با میکروفون گفتم «هر جا من رو فرستادی یه جو ادب سرشون نمی شد!»
بعد از چند دقیقه صحبت خصوصی که با قهر و ناز دکتر همراه بود، سعید بلند تر رو به من گفت: حواست رو جمع کن. طرف تو فقط دکتر ایزدیه. فقط ایشون.
البته دکتر ایزدی ظاهراً از این تغییر رویه دادن چندان راضی نبود و جوری به من نگاه می کرد که انگار ارث پدریش پیش من مونده... شاید از تازه کار بودن من می ترسید. جلوتر اومدند و سعید آروم تر ادامه داد: چیزی که بهت میده رو می گیری و بلافاصله بیرون میری... معطل نمی کنی... تابلو نمی کنی... یه سوتی کافیه تا...
گفتم «این تیزهوش ها رو از کجا سوا کردی؟!»
romangram.com | @romangram_com