#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_233

از جام بلند شدم. جلوی در اتاق یاس ایستادم و جوری که بشنوه داد زدم: کدوم گوری حاضر شم؟

چند ثانیه بعد در باز شد و یاس بدون نگاهی به من بیرون رفت. در رو باز گذاشته بود... داخل رفتم و آماده شدم. لباس هام رو پوشیدم و بدون صبحونه، توی لابی منتظر موندم. هر بار که از اینجا بیرون می رفتم، انگار از قفس آزاد می شدم. سعید با پیراهن و شلوار اتو کشیده و دستگاه میکروفون به سمتم اومد. با اخم گفتم: کی این مسخره بازی ها تموم میشه؟

صدای یاس از پشت سرش گفت: هر وقت تو آدم شدی.

اصلاً بهش نگاه نکردم. هنوز کار دیشبش یادم نرفته بود. در عوض به سعید گفتم: کیفم رو تو آشغالدونی انداختم، دیگه کیف ندارم!

سعید با پوزخند به سمت یاس که به دیوار تکیه داده بود، برگشت و گفت: کیف می خواد!

یاس: بابا جونش براش می خره!

خب! به خاطر دیدن بابا کیف رو ول کرده بودم... سعید خندید. کارش با میکروفون تموم شده بود. با اخم به سعید گفتم: دو ماهه دارم براتون جون می کنم... هم کیف می خوام، هم لباس، چیزهای دیگه هم می خوام.

سعید دوباره خندید و گفت: من شبیه بابا جونتم؟!

من: همین دیروز واسه هم پارس می کردید. چی شد؟

یاس: به تو ربطی نداره.

من: با سعید بودم.

به طرف در رفتم و منتظر شدم که سعید دنبالم بیاد. باز همون پروسه ی قبلی با عینک تکرار شد. با این تفاوت که دست هام هم بسته بود و به سمت آپارتمان خالی نمی رفتیم. این بی خیالی سعید، بعد از قال گذاشتنش تو خیابون برام سوال شده بود. ظاهراً هر وقت یاس به من توجهی نشون می داد، قاطی می کرد و در غیر این صورت مشکلی نداشت!! حدس می زدم که من رو یه تهدید برای کسب و کارشون می دونه. ماشین رو جلوی ساختمون کوچیکی نگه داشت که طبقه ی دوم و سومش مطب پزشک و آزمایشگاه بود. آزمایشگاه؟! با هم وارد ساختمون شدیم و من گفتم: سرطان گرفتی به سلامتی؟


romangram.com | @romangram_com