#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_232

- داره خون میاد.

دستمال رو از دستم کشید و روی زمین پرت کرد. صورتش دوباره عصبانی شده بود. هر دو دستش رو بین موهاش کشید و گفت: برو بیرون.

نمی خواستم این جوری تنهاش بذارم. دست سالمم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم: آروم باش.

موهای کوتاهش رو لای انگشت هاش نگه داشته بود و می کشید. تا حالا توی همچین حالتی ندیده بودمش. پوست صورتش تیره شده بود و انگار واقعاً نمی تونست نفس بکشه. آرنج هاش رو روی زانوهاش گذاشت و خم شد. زیر لب چیزی می گفت. دستم رو روی شونه و کتفش حرکت دادم و گفتم: چی شده؟! آروم... تموم شد...

انقدر رقت انگیز بود که دلم می خواست ب*غ*لش کنم ولی نباید چنین حماقتی می کردم. ممکن بود جور دیگه ای برداشت کنه! صورتم رو پایین بردم که چشم هاش رو ببینم. وقتی نگاه غمگینش توی چشم هام نشست، دستم از حرکت ایستاد. چرا یهو اینطوری شده بود؟ حالش بد بود؟ باید تنهاش میذاشتم؟ خواستم حرفی بزنم که درست نشست. سریع خودم رو عقب کشیدم. نگاهش رو به اطراف چرخوند. ظاهراً دوباره داشت همون آدم سابق می شد. روی صورتش دست کشید و با حرص پلک هاش رو بست. بعد بازوم رو گرفت و بلندم کرد. به سمت در حرکتم داد و با لحن تلخی گفت: مگه نمیگم برو؟

- اینجا اتاق من هم هست.

در رو باز کرد و من رو بیرون انداخت که به دیوار راهروی باریک خوردم. بی توجه به صورت ناراحت من در رو بست. سرم رو چرخوندم. جلوی 3 جفت چشم دیگه هم ضایع شده بودم...

تمام طول روز یا توی آشپزخونه بودم یا کاناپه ی لابی. اوضاع آروم شده بود و هر بار کسی رد می شد یا پوزخند می زد یا تیکه مینداخت. هر چی تو این مدت اعتبار جمع کرده بودم با این بی خانمانی از بین رفت. اگر وسیله ای هم لازم داشتم باید منت شاهین رو می کشیدم که از اتاق برام بیاره...!

سر شام فقط پنج دقیقه دیر کردم که به خاطر همون، با دادی که یاس سرم زد گرسنگی از خاطراتم محو شد. سعید هم با اینکه ازش دلخور بود ولی عادی رفتار می کرد و از این بی محلی یاس نسبت به من ل*ذ*ت می برد. حتی موقع خواب کسی سراغم نیومد و مجبور شدم روی کاناپه ی لابی بدون بالش بخوابم که بر عکس چیزی که انتظار داشتم، راحت ترین خواب این مدتم بود. اگر می تونستم حالت صورت بابا رو فراموش کنم حتماً احساس سبکی بیشتری هم می کردم. اما مگه می شد؟

با تکون شدید از خواب بیدار شدم. سعید با حوله ی دور گردن و لباس ورزشی همیشگیش بالای سرم ایستاده بود. دوباره با زانوش کاناپه رو هول داد و گفت: خوب خوابیدی؟!

کش نامرتب موهام رو باز کردم و گفتم: بهتر از همیشه.

برای اینکه موهام توی دست و پا نباشه، همیشه می بستم. سعید در حالیکه به سمت آشپزخونه می رفت، گفت: حاضر شو می خواییم بریم.


romangram.com | @romangram_com