#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_231

از صدای بلند و تاکیدش روی «من» همه ساکت شدیم. دوباره بلند گفت: هر وقت بخوام عوضشون می کنم!

اصلاً انتظار نداشتم ولی سعید با عصبانیت وحشیانه ای دوباره شروع کرد: آره؟ اینطوریه؟ حالا که به خودت رسید؟

یاس: تو پای زن میاد وسط رعشه می گیری، من چیزی رو قاطی کار نمی کنم!

شاهین: هی هی!

الکی یه دعوا راه افتاده بود. منظور من این بود که باید توی کارهاشون نظر بدم. که این مخفی کاری مسخره رو تموم کنند. نمی خواستم تنش ایجاد کنم. سهراب هم وارد اتاق شد و گفت: چه خبره؟!

فحش دادنشون بالا گرفته بود. من بعضی از کلمه ها رو تا به حال نشنیده بودم و دقیق نمی دونستم چه معنایی میده. خیلی از حرف هاشون هم انقدر حال بهم زن بود که اصلاً دلم نمی خواست بدونم! شاهین با چشم های عصبانی به من زل زده بود. شونه بالا انداختم. به من چه؟ هر جمله ای که رد و بدل می شد، آتیش رو تندتر می کرد. ناگهان سعید دو قدم جلو برداشت و یقه ی یاس رو گرفت. هیچوقت ندیده بودم که مرزهای احترامشون رو کنار بزنند. ترسیده بودم. شاهین مشغول آروم کردنشون بود و یاس هر چیزی که جلوی زبونش می اومد، داد می زد. سهراب سعید رو عقب می کشید ولی من تمام حواسم به صورت عصبانی یاس بود که ممکن بود هر لحظه سکته کنه. داد زدم: بس کنید!

خودم هم توی اون کشمکش صدام رو نشنیدم. جلوتر رفتم و گفتم: بسه دیگه... یاس بس کن!

سهراب بالاخره سعید رو جدا کرد و شاهین یاس رو عقب کشید. هر دو وضعیت بهم ریخته ای داشتند و نفس نفس می زدند ولی نگاه طوفانی یاس قابل توصیف نبود. دو تا از دکمه هاش کنده شده بود که تضاد پوست سفیدش رو با پیراهن تیره اش بیشتر نشون می داد. از گوشه ی گردنش خون می اومد. شاهین دوباره به من نگاه کرد ولی من قصد نداشتم مثل دخترهایی که سرشون دعوا شده، فرار کنم. کاملاً واضح بود که درگیری علت قدیمی داره.

بعد از چند ثانیه یاس به شدت بازوش رو از دست های شاهین بیرون کشید و بلند داد زد: گم شید بیرون.

مثل اینکه حرف آخر رو زده باشه، سهراب سعید رو به سمت در هول داد. با هم بیرون رفتند. سعید تا آخرین لحظه ناراضی نگاه می کرد و روی قطره های خونی که از بینیش اومده بود، دست می کشید. یاس به یقه ی آویزون لباسش چنگ انداخت و دوباره با حالت عصبی متزلزل داد زد: همه.

روی کاناپه ولو شد. پلک هاش رو بست و شقیقه اش رو فشار داد. شاهین نفسش رو فوت کرد و گفت: تو دهنت!

با ناراحتی لقدی به میز جلوی کاناپه زد و باز به من چپ چپ نگاه کرد. بعد در حالیکه کش موهاش رو باز می کرد بیرون رفت. نزدیک تر رفتم و جلوی کاناپه زانو زدم. هنوز خراش گردنش خونی بود. دستمالی از جیب شلوارم بیرون آوردم و روی گردنش گذاشتم که سریع از جا پرید و پلک هاش رو باز کرد. با گیجی به من خیره شد و گفت: مگه نگفتم همه؟! کری؟


romangram.com | @romangram_com