#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_229
به ورودی آشپزخونه نگاه کردم. برای چندمین بار توی 10 دقیقه ی گذشته. فکر می کردم حداقل برای ناهار بیاد. غذا زرشک پلو با مرغ بود. دوباره مرغ! به سهراب که موزیانه نگاه می کرد، پوزخند زدم و چند قاشق برنج خوردم. می دونستم همه سعی می کنند بهونه ی یه آشوب رو دست یاس بدند، اما بعید می دونستم به خاطر غذا همچین اتفاقی بیفته. خوشبختانه سعید رو هم ندیده بودم. دوباره به ورودی نگاه کردم که شاهین با لحن زننده ای گفت: آخی! دلت تنگ شده؟
- نمی فهمم چی میگی!
به ورودی اشاره کرد و گفت: منتظر کی هستی؟
- منتظر فرشته ی مهربون!
پوزخند زد و من گفتم: می دونم داری می سوزی که اون خشاب خالی بود.
با حرص گفت: زیاد امیدوار نباش.
سرم رو با غذا مشغول کردم. ادامه داد: الان زنده ای، چون می خواد بفهمه از کی خط می گیری. بتونه دورشون بزنه.
بی راه نمی گفت. لقمه رو به زور قورت دادم. ولی قصد نداشتم کوتاه بیام. مخصوصاً جلوی شاهین. با لحن حرص در بیاری گفتم: پس نمی دونم چرا من یه جور دیگه برداشت کردم!
قاشق رو توی بشقاب انداخت و بلند شد. صندلی رو هم سر جاش برنگردوند که خیلی ازش بعید بود و بیرون رفت. به سهراب که توی سکوت نگاه می کرد، زل زدم و گفتم: تو هم سوال خاصی داری؟!
صدای بسته شدن در اصلی لابی اومد و بعد گفتگوی شاهین و سعید در حد جمله های گنگ به گوشم خورد. بین حرف هاشون صدای یاس رو تشخیص دادم. نیم خیز شدم و وقتی دیدم چشم های سهراب روی حرکاتم زوم کرده، سر جام برگشتم. بقیه ی برنج رو سریع خوردم و با آروم ترین حالت ممکن از آشپزخونه خارج شدم.
در اتاقمون باز بود و صدای صحبت از داخل می اومد. با وارد شدن من همه سکوت کردند. جلوی در ایستادم و با کنایه گفتم: می خوایید وسایلم رو وسط لابی پهن کنم که همه تون راحت باشید؟!!
سعید عصبی نگاه می کرد. حتماً به خاطر فرار من کلی جواب پس داده بود. کمی احساس خطر می کردم. یاس در دوم رو نشون داد و گفت: برو تو.
romangram.com | @romangram_com