#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_228
لحنم زیادی التماسی بود. سر تکون داد و گفت: از من می ترسی؟!!
به چشم هاش خیره شدم و جوابی ندادم. باید می گفتم از کنار هم بودنمون بیشتر می ترسم تا اون... با کلافگی روش رو برگردوند و گفت: باید هم بترسی!
در دوم رو هم باز کرد که من اون طرفش رو تا به حال ندیده بودم. گفتم: سعید...
- ...
- خانواده ام؟
دندون هاش رو به هم فشار داد و بی حوصله گفت: کاری نمی کنه.
با سر به داخل اشاره کرد و ادامه داد: برو بخواب... تو یخچال همه چی هست.
مردد بودم. سر جام ایستادم و حرکتی نکردم. با حرص داخل رو نشون داد و گفت: قرار نیست کسی با من مخالفت کنه... مخصوصاً تو.
وارد اتاق دوم شدم که سایز متوسطی داشت. جلوی در ایستاده بود. بر عکس بقیه ی اتاق ها و چیزی که فکر می کردم، دیوارها رنگ آبی روشن داشت و اتاق پر از مبلمان و وسیله های مختلف بود. روتختی تخت بزرگش از پارچه ی طرحدار سرمه ای دوخته شده بود. پارچه ی طرحدار!!! با تعجب به سمتش برگشتم. داشتم به طرح گل ها فکر می کردم که به شخصیتش نمی اومد، اما گفت: من شبی دو ساعت هم نمی خوابم!
با حرفش یاد فقط یک تخت توی اتاق افتادم و خون زیر پوستم دوید. دوباره به سمتش نگاه کردم. رفته بود. در ورودی هم بسته شده بود.
***
یه صندلی بیرون کشیدم و وقتی دیدم رو به روی شاهینه، سر جاش هول دادم. روی صندلی دیگه ای نشستم و سعی کردم به کسی نگاه نکنم. از دیروز که یاس من رو توی اتاقش گذاشته بود، ندیده بودمش. حتی سر شام و صبحونه هم نبود. تو طول شب هر دو ساعت یه بار بیدار شده بودم و اتاق و بالش و ملافه ی کناریم رو چک کرده بودم. زیر بالش خودم یه خودکار گذاشته بودم! تنها وسیله ی دفاعی که می تونستم جور کنم همین بود. اما صبح که اتاق رو خالی دیدم در کمال تعجب احساس ناامیدی می کردم. سیستم های اتاق همه پسورد می خواست و گاوصندوق هم رمز داشت. عملاً تنها بودنم هیچ کمکی نمی کرد.
romangram.com | @romangram_com