#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_227
- اینجا نه.
از جیبش دسته ای پول بیرون آورد و بدون شمردن روی میز گذاشت. به سمت در اشاره کرد و جوری نگاه کرد که هیچ حرکتی غیر از به طرف در رفتن نمی تونستم انجام بدم. با هم سوار ماشین شدیم و سهراب بی هیچ حرفی حرکت کرد. سکوتمون سنگین شده بود و یاس ساعدم رو محکم توی دستش نگه داشته بود. دیگه چیزی برام مهم نبود. دستم رو عقب کشیدم و گفتم: نترس. نمی خوام فرار کنم.
سهراب با صدای تلخی گفت: یه لطفی در حق همه ی دنیا بکن و دهنت رو ببند!
فشار دست یاس بیشتر شد و من دیگه واکنشی نشون ندادم. هر جا می رفتم دوباره سر جای اولم بر می گشتم. موقع بیرون رفتن از آسانسور توی لابی گفتم: من به چه دردت می خورم اگه بهم اعتماد نداری؟
سهراب به جاش جواب داد: خیلی اطلاعات داری. یا باید کارت رو درست انجام بدی یا بمیری که ظاهراً...
حرفش رو ناتموم گذاشت و به یاس نگاه کرد. گفتم: من کارم رو درست انجام میدم، هر کاری گفتید... فکر کردم عضوی از شمام... حالا که به همچین جایی هم راضی شدم شما مدام گیر میدید!! من گیج شدم. خسته شدم.
اصلاً لازم نبود تلاشی کنم تا باور کنند گیج شدم. تمام اعضای بدنم نشون می داد. سهراب شونه بالا انداخت و به سمت اتاقش رفت. خبری از شاهین و سعید نبود. به طرف در اتاقم رفتم که یاس گفت: وسایلت رو جا به جا کردند!
برگشتم و دیدم که در اتاقش رو باز کرده. صورتش خالی از هر احساسی بود. پوزخندی به زندگیم زدم و حرکت کردم. من یاد گرفته بودم که خودم رو با شرایط وفق بدم. کار امروزم به جایی نرسید ولی حداقل یه حرکتی بود... حداقل خودم رو خالی کرده بودم... از کنارش رد شدم. به هر حال اینجا یاس تنها کسی بود که دنبال مرگ من نبود. وقتی در رو بست و چفتش رو انداخت دوباره دلشوره سراغم اومد. حتی نمی تونستم نگاهش کنم. با صدای ملایمی گفتم: اگر بهم شک داری چرا هنوز زنده ام؟
- ...
- اگر شک نداری چرا آوردیم اینجا؟
- ...
- بذار برم اتاق خودم.
romangram.com | @romangram_com