#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_226
لب هام رو به هم فشار دادم و اخم کردم. می خواست من رو بترسونه. ادامه داد: حتماً میره سراغشون!
- من نمی ترسم.
- شاید مجبورت کنم، خودت بکشیشون!
- من نمی ترسم.
چند لحظه فقط نگاهم کرد. بعد با کلافگی گفت: چرا سراغ مامورها نرفتی؟
- حتماً عاشق اون سوراخ موش شدم.
- یا از ترس ماست یا یه ریگی تو کفشته.
- یا نمی خوام کارم به زندان بیفته!
- این هم حرفیه.
- ...
سر تکون داد و با لحن پدربزرگ ها موقع نصیحت، گفت: گفته بودم همین وابستگی به زندگی قبلیت، نابودت می کنه!
حق داشت. اگر به خونه بر نمی گشتم انقدر راحت پیدام نمی کرد. من رو می شناخت و حرکت هام رو حدس می زد... با پوزخند گفتم: اومدی نابودم کنی؟
romangram.com | @romangram_com