#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_225

خودم رو بیرون انداختم و گفتم: مراقب خودتون باشید.

قبل از اینکه کاری کنه به سمت انتهای کوچه دویدم. اما صداش رو از پشت سر می شنیدم. سرم رو چرخوندم. دنبالم می دوید. قلبم به درد اومد. گند بزرگی به زندگیم زده بودم که هیچ جوره درست نمی شد. سرعتم رو بیشتر کردم. با آخرین توان. سر خیابون برای اولین ماشینی که رد شد علامت «م*س*تقیم» دادم. نگه داشت. بابا گفت «صبر کن». دلم نمی اومد نگاهش کنم. سوار شدم و براش دست تکون دادم. صداش رو شنیدم که اسمم رو داد زد. هنوز با خستگی می دوید و کم کم صورتش توی شیشه ی عقب محو می شد. راننده با فضولی به آینه ی جلو زل زده بود. چند تا خیابون رو رد کردم و پیاده شدم. از گریه ی زیاد حالت تهوع و سرگیجه داشتم و راننده خوشحال بود که از شر همچین مسافری خلاص شده. چند بار سرفه کردم و به چشم هام دست کشیدم. واقعاً سردرگم بودم و احساساتم اجازه ی فکر کردن بهم نمی داد.

اون طرف خیابون کافیشاپی بود که همیشه با نرگس و گاهی بقیه ی دوست هام می رفتم. نرگس... ترنم... خاطره های چند سال پیش انگار مال یه دنیای دیگه بود. شاید مرده بودم. اعدام شده بودم و اینجا هم بخشی از جهنم بود! با وجود اینکه بار اول دستگیریم بود، احتمال اعدام خیلی کم می شد... اما مگه نه اینکه بارها و بارها توی خواب صحنه ی اعدامم رو دیده بودم؟ از کجا معلوم که واقعیت چی بود. شاید همه ی این ها توی فکر من یا کس دیگه ای اتفاق افتاده بود! از کنار گوشم صدای کلاغ هایی می اومد که روی سطل زباله ی شهرداری کلنجار می رفتند. از این صدا متنفر بودم. با حرص جلو رفتم که سریع بال زدند و توی درخت های پارک گم شدند. پلک هام رو روی هم فشار دادم و به سمت کافیشاپ رفتم. باید خوب فکر می کردم. باید تمرکز می کردم. تو یه محیط آروم. باید با آرامش مغزم رو به کار مینداختم.

تو سکوت طبقه ی دوم پشت یه میز کوچیک یک نفره نشسته بودم. بخشی از خیابون و فضای سبز رو به رو از شیشه پیدا بود. کمی آروم تر شده بودم اما هنوز صورت ناراحت بابا جلوی چشمم رژه می رفت. پسر جوونی برای سفارش گرفتن اومد و من اولین نوشیدنی منو رو سفارش دادم. آرنجم رو روی میز تکیه دادم و با کف دست پیشونی و چشم هام رو ماساژ دادم. باید یه راه حلی به فکرم می رسید. هر کاری می کردم اشتباه از آب در می اومد. از خودم و کارهام و همه ی دنیا خسته شده بودم. چرا یه نفر نبود که ب*غ*لم کنه و بگه «بیدار شو! خواب بد دیدی»؟...

چشم هام رو بستم و با صدای کشیده شدن چیزی روی سرامیک، باز کردم. صورتم رو از کف دستم بلند کردم و به چشم های سرد و مات مردی که بهم نزدیک می شد، خیره شدم. خیلی عادی یکی از صندلی ها رو از میز دیگه ای برداشته بود و از پایه ها روی زمین می کشید. صدا مثل کشیده شدن ناخن روی دیوار، با اعصاب بازی می کرد و همه ی سرها به طرفش چرخیده بود. می خواست قدرت و تسلطش رو نشون بده؟! من که دیگه کم آورده بودم. مثل همیشه با هاله ای از خونسردی جلو می اومد. صدای غرغر چند نفر بلند شد. بالاخره جلوی میز من رسید. صندلی رو چرخوند و پشت میز گذاشت. آب دهنم رو قورت دادم. به صندلی ای که آورده بود اشاره کرد و گفت: جای کسیه؟

دو نفر زیر خنده زدند و فضا کم کم طبیعی شد. اگر حوصله داشتم می خندیدم اما گفتم: تا یه دقیقه پیش که نبود!

پسر جوون به طرفمون اومد. در حالیکه سفارش من رو جلوم میذاشت گفت: خانوم مشکلی پیش اومده؟

خود یاس جواب داد: نه. صندلی سنگین بود!

پسر به بازوهای یاس زیر تیشرت مشکیش نگاهی کرد. با لبخند منو رو به دستش داد و دور شد.

یاس رو به روم نشست و چند نفر از اطرافیانمون هم آروم خندیدند. حتماً فکر می کردند یکی به دیدن دوست دختر دلخورش اومده! داشتم به هر چیزی نگاه می کردم به جز صورتش. نمی خواستم سر و صدا راه بندازم. پای جون خودم و خانواده ام وسط بود. دستش رو روی دستم گذاشت که مثل برق گرفته ها عقب کشیدم و نگاهش کردم. با صدای خیلی آرومی گفت: سعید می خواست بکشدت.

- ...

- گفتم از خانواده اش شروع کن.


romangram.com | @romangram_com