#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_224

- شهرستان.

داد زد: بی خود کردی!

بابا هیچ وقت حرف بدی بهمون نمی زد. گریه ام بیشتر شد و گفتم: بابا یه سری دنبال منند...

- کیا؟ چرا به پلیس نگفتی؟ چرا به من نگفتی؟!

- مراقب خودتون باشید. به ویدا و وحید هم بگید. تو رو خدا مراقب باشید...

بابا کاملاً تو بهت بود. باز چشم ها و صورتم رو با دست پاک کردم و با گریه گفتم: من باید برم.

- وفا!

عقب عقب رفتم که به در خوردم. بابا مچم رو گرفت و با التماس گفت: کجا داری میری؟ اینجا چه خبره؟

- هیچی.

باز دستم رو کشید و گفت: نترس... خونه رو می فروشم، می فرستمت خارج.

- بابایی... تو رو خدا...

دستم رو کشیدم و در رو باز کردم. گفت: صبر کن! کی دنبالته؟


romangram.com | @romangram_com