#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_223
- ...
- زنگ می زنیم بچه ها هم بیان.
- ...
- به وحید هم میگم مرخصی بگیره. بیا تو.
دستم رو گرفت و به سمت خونه کشید. تازه متوجه دست چپم شد و با نگرانی گفت: دستت چی شده؟!
دوباره گریه کردم و گفتم: هیچی...
- چی شده؟
- بابا... من باید برم.
چرا اومده بودم؟ لعنتی... چرا اومده بودم؟ گیج نگاهم کرد و بلند گفت: یعنی چی؟ بیا تو ببینم.
صورتم رو پاک کردم و ازش فاصله گرفتم.
- دارم میرم.
- کجا؟!!
romangram.com | @romangram_com