#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_222
حالا نگران تر شده بود. گفت: مسئله پول نیست. کسی نیست.
با ناامیدی نگاهش کردم. بلند شد و به بیرون از مغازه نگاهی انداخت. برگشت و گفت: حالتون خوبه؟
- نه.
- بشینید اینجا... الان یه ماشین می رسه.
سر تکون دادم. مثلاً می خواست آرومم کنه اما من با این کارها آروم نمی شدم. بعد از چند دقیقه قدم زدن تو فضای کوچیک آژانس بالاخره یکی از راننده ها برگشت.
وقتی بعد از 30 دقیقه سر کوچه پیاده شدم، دوباره به تصمیمم شک کرده بودم. اولین جایی که دنبال من می گشتند همین جا بود. اما از طرفی هم حدس می زدند که از اینجا دور بمونم! نگاهی به اطراف انداختم. محله مثل همیشه بی سر و صدا بود. نمی دونستم تصمیم منطقی چیه چون خودم دقیقاً وسط ماجرا بودم... داشتم از هوشی که همیشه بهش افتخار می کردم، ناامید می شدم.
به سمت خونه حرکت کردم. دلم می خواست برم. شاید کسی یه راهی جلوم میذاشت و توی تصمیم کمکم می کرد. شاید... اگر برای آخرین بار هم بود، دلم می خواست با خانواده خدافظی کنم. به سر و ته کوچه نگاه کردم و خواستم زنگ بزنم، اما پشیمون شدم. باید چی می گفتم؟ تا حالا کجا بودم؟ کسی حرفم رو باور نمی کرد. قضیه ی پلیس هم باید مخفی می موند مخصوصاً بابک. قرار بود بعد از تموم شدن کار خودش با بابا صحبت کنه.
اومده بودم که دوباره آرامششون رو بهم بریزم؟ دستم رو از جلوی زنگ پایین آوردم و خواستم برگردم که در باز شد. حیاط پایین تر از در بود. بابا روی پله ی پایین در ایستاده بود و با بهت نگاهم می کرد. دلم براش پر کشید. حتی نمی دونستم داره درباره ی من چی فکر می کنه. همینطوری بهم خیره بود. دلش برام تنگ نشده بود؟! هیچ حرکنی ازم بر نمی اومد. وقتی جلو اومد و محکم ب*غ*لم کرد نتونستم جلوی گریه کردنم رو بگیرم. وقتی عقب رفتم بابا هم صورتش خیس شده بود. من رو داخل کشید و در رو بست. اصلاً نمی تونستم حرف بزنم. فقط نگاهش کردم... چطور به خودم اجازه داده بودم با اومدنم، جون همه شون رو به خطر بندازم؟! چرا اومده بودم؟ ممکن بود هر اتفاقی بیفته. من باید می رفتم. باید می رفتم. ولی کجا؟... بابا صورتم رو بین دست هاش گرفت و گفت: کجا بودی وفا؟ همه جا دنبالت گشتیم. اون شماره که باهاش زنگ می زدی قطع شد.
- می دونم... با... با دوست هام بودم.
اخم کرد و گفت: کدوم دوست ها؟
- بابا!
- چی شده؟ بیا تو. الان مادرت میاد.
romangram.com | @romangram_com