#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_221

- عینک رو بر ندارم؟

- بردار.

سریع برداشتم که نور توی چشمم زد و پلک هام رو محکم بستم. وقتی چشم هام به محیط بیرون عادت کرد دوباره پرسیدم: کجا میریم؟

نگاه کوتاهی انداخت و گفت: با حمید میری چند جا... فعلاً تنها نمی فرستمت.

بعد با حرص نفسش رو فوت کرد. به خیابون های اطراف نگاه کردم. مسیر آپارتمان خالی رو می رفتیم. تمام شب فکر کرده بودم. اینجا دیگه ته خط بود. شرمنده ی بابک! ولی من نه به اتاق کسی می رفتم، نه دیگه اونجا می موندم. شاهین یه بار به سمتم شلیک کرده بود. از کجا معلوم که باز این کار رو نمی کرد؟ البته این بار با اسلحه ی پر. سعید هم که خیلی واضح از من بدش می اومد. اون زیرزمین دیگه واقعاً برام خطرناک بود.

دوباره توی فرعی ها چشم چرخوندم. به تایمر چراغ قرمز چهارراه جلومون نگاه کردم. به شلوغی خیابون. به دستگیره ی در. تصمیمم رو گرفته بودم. نفس عمیقی کشیدم و بلافاصله بعد از اینکه ماشین رو متوقف کرد، دکمه ی باز شدن در رو زدم و دستگیره رو کشیدم. در باز شد و بیرون پریدم. غافلگیرش کرده بودم. صدای فحش دادنش از پشت سر به گوشم می رسید. با قدم های تند از لا به لای ماشین ها به طرف پیاده رو رفتم. می دونستم اصلاً تصورش رو هم نمی کرد. چند تا ماشین بوق زدند چون چراغ سبز شده بود. هم توی ماشین جنس بود، هم توی کیف من. می دونستم سعید ریسک نمی کنه و دنبالم نمیاد. ول کردن ماشین موقع سبز شدن چراغ خیلی جلب توجه می کرد.

تند حرکت می کردم و حتی پشت سرم رو نگاه نمی کردم. بی توجه به صورت های متعجب آدم ها داخل کوچه ای پیچیدم و وقتی اوضاع رو مرتب دیدم سرعتم رو بیشتر و بیشتر کردم. انتهای کوچه به نفس نفس افتاده بودم. سرم رو برگردوندم. کسی دنبالم نبود. بی هدف وارد کوچه ی دیگه ای شدم. اصلاً نمی دونستم باید کجا برم. روی پله ی یکی از خونه ها نشستم و مشغول گشتن کیف شدم. چیزی پیدا نکردم. در عوض میکروفون و دستگاهش رو کندم و داخلش انداختم. پول هام رو برداشتم و کیف رو همون جا بین آشغال ها ول کردم. تمام مدارکم توی اون زیرزمین بود. همه رو از خونه ی ساناز آورده بودند. اما حاضر نبودم حتی برای مدارک برگردم.

هنوز مشغول دویدن توی خیابون ها و دور شدن بودم. می دونستم اگر بخوان می تونند پیدام کنند. فقط بی هدف می دویدم. این بار طبق غریزه عمل کرده بودم. بابک گفته بود که باید خودم رو به کلانتری یا گشت برسونم. اما بعد چی؟ من یه معامله باهاشون کرده بودم. یه قولی داده بودم. اگر از من حمایت نمی کردند چی؟ اینجا ایران بود و من مجرم، با یه پرونده ی راکد. من چطوری حرفم رو درباره ی پاپوش ثابت می کردم؟ یک بار وکیلم سعی کرده بود و نتونسته بود. اگر اون روزها از یاس و پچ پچ هایی که درباره ی گشتنش دنبال من پخش شده بود، حرفی به میون نیاورده بودم، قاضی تا همین جا هم کوتاه نمی اومد که به اون بخش پرونده کاور بکشه. به علاوه این موقعیت خطر جانی نبود، فقط ترس و احساس بد خودم من رو به اینجا کشونده بود. این کافی بود که به کلانتری برم؟ هزار جور فکر و خیال به مغزم می رسید و هر لحظه از کارم پشیمون تر می شدم.

ایستادم و دست روی پیشونیم گذاشتم. داغ بود. هوا گرم بود. نمی دونستم چکار کنم. اگر به خانواده ام آسیبی می رسوندند... نفسم بند اومد. یاس، قادری نبود که چیزی مانعش بشه. هنوز می دویدم و عابرها با نگاه های متعجب و کنجکاو رد می شدند. از یه نفر پرسیدم: خانوم اینجا کجاست؟

زن مثل اینکه بهش فحش داده باشم، چپ چپ نگاه کرد و دور شد. وارد مغازه ای شدم و گفتم: آقا این چه خیابونیه؟

موقع دویدن حواسم به تابلو ها نبود. مرد با دهن باز نگاه می کرد. آخر هم جواب نداد. بیرون رفتم و خودم رو به یه آژانس رسوندم. باید هر چه زودتر به خونه سر می زدم. باید بهشون خبر می دادم. باید بهشون می گفتم مواظب باشند. حتماً وحید هنوز سربازی بود. می تونستم زنگ بزنم اما بعد چی؟ شاید بابا یه کاری برام می کرد. مرد پشت میز با شک به حال پریشونم نگاه کرد و وقتی آدرس خونه رو دادم گفت: دوره... الان ماشین می خوایید؟

- بله. دو برابر میدم. فقط سریع.


romangram.com | @romangram_com