#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_220
- می خوام از نزدیک مراقب کارت باشم... میکروفون و ردیاب هم همیشه هست. دیگه به هیچ وجه از مسیر منحرف نمیشی!
چرا این همه کوتاه می اومد؟ چرا داشت جوری رفتار می کرد که من رو امیدوار کنه؟ شاید من ذهنم منحرف بود!
- یا شاید می خوای دوربین ها برگردند؟
- ...
سعید با کف دست ضربه ای به در کنارش زد و با صورت ناراضی و اخمو دور شد. سهراب هم با پوزخند نگاهم کرد و رفت. شاهین هنوز با ناباوری به یاس زل زده بود. یاس رو به شاهین گفت: من و تو خیلی حرف داریم.
به اسحله نگاه کرد و بیرون رفت. شاهین خم شد و از روی زمین برش داشت. با نفرت نگاهی به من انداخت و دنبالش رفت.
دیشب شام نخوردم و کسی هم دنبالم نیومد. تمام شب یا بیدار بودم یا کاب*و*س می دیدم. هنوز هم باورم نمی شد که قراره به اتاق یه مرد غریبه برم. حتی دسترسیم هم کمتر می شد و نمی تونستم چیزی رو به گوش بابک برسونم. من آخرین امیدشون بودم وگرنه همچین ریسکی نمی کردند. حتی فرستادن من چندان قانونی هم نبود و من حق نداشتم این موضوع رو جایی مطرح کنم. از زندان رفتن و احساس گ*ن*ا*ه من حربه درست کرده بودند.
بابک تا این حد روشنم نکرده بود! کاملاً گیج بودم. در باز شد و سهراب توی چارچوب ایستاد. گوشه ای از اتاق، روی موکت نشسته بودم. نگاهی به اطراف انداخت و گفت: هنوز که چیز میزهات رو نبستی!
- ...
- تا با سعید بری چند جا و برگردی، من می برمشون.
من جوابی ندادم و سهراب هم سعی نکرد لحن مسخره و پوزخندش رو جمع و جور کنه. به این نتیجه رسیدم که بهتره عادی رفتار کنم. لباس هام رو پوشیدم و یه چای تلخ خوردم. توی آشپزخونه فقط سهراب و سعید بودند و خوشبختانه چشمم به یاس نیفتاد. خیلی مطیعانه همراه سعید راه افتادم. وسایل خصوصیم رو هم تو یه مشما گذاشتم و درش رو بستم. نمی تونستم با خودم ببرم. شک می کردند. توی ماشین بیشتر از بیست دقیقه منتظر بودم که بگه عینک رو بردار اما نگفت. این بار بیشتر از قبل طول کشیده بود. ترس برم داشت و گفتم: کجا داریم میریم؟
- ...
romangram.com | @romangram_com