#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_219

به سمت شاهین برگشتم و سرش داد زدم: تو چی از جون من می خوای؟

سعید و سهراب هم کنار در ایستاده بودند. منتظر بودم اون ها هم حرفی بزنند اما نزدند. شاهین هم جوابم رو نداد. هر سه به یاس خیره بودند. شاهین آروم گفت: خدافظی کن!

مسیر نگاهشون رو دنبال کردم و دوباره میخکوب شدم. یاس کلتش رو به طرف من گرفته بود و توی صورتش هیچ حالتی نداشت. همه چیز بیش از حد واقعی بود. از این موقعیت استرس داشتم اما از مرگ نمی ترسیدم. صورت بابا جلوی چشمم اومد. کاش باهاش خدافظی کرده بودم.

با همون صورت خونسرد جلوتر اومد که من یه قدم به عقب برداشتم. اشک پشت چشم هام جمع شده بود و گلوم رو می سوزوند. باز عقب رفتم و گفتم: دوست هام رو تو اون پارک ندیدم...

جلوتر اومد. باز عقب رفتم و با صدای آروم تری گفتم: فقط یه مسکن خریدم!

ضامن کلت رو کشید. دستم رو مشت کردم و به چشم هاش زل زدم. دلم نمی خواست اینجا بمیرم. از تاریکی توی چشم هاش چیزی نمی شد خوند. معطل کرده بود. واقعاً می خواست ترس رو تو صورت من ببینه تا شلیک کنه؟!! حواسم به یاس بود اما شاهین رو دیدم که تو یه لحظه از جلوم رد شد و گفت: بده به من.

کلت رو از دستش کشید، به طرف من گرفت که حس کردم قلبم از تپش ایستاد. بی معطلی ماشه رو کشید...

اما هیچ صدایی بلند نشد. حتی آدم های اطراف حرفی نزدند. شاهین با حرص کلت رو انداخت... خالی بود. به یاس نگاه کردم و بالاخره نفس کشیدم. همه چیز توی چند ثانیه اتفاق افتاده بود و من کاملاً شوکه بودم. تلو تلو خوردم و به دیوار پشتم تکیه دادم. سعی کردم جلوی لرزش پاهام رو بگیرم. یاس هنوز به من خیره شده بود. پلک زدم و گونه هام خیس شد. چیزی این حقیقت رو عوض نمی کرد که حتی اسلحه رو پر نکرده بود. ته دلم حس قدردانی عجیبی بهش پیدا کردم. فقط می خواست من رو بترسونه... اسلحه رو پر نکرده بود...

نگاه جمع روی من بود و هیچکس سعی نمی کرد سکوت رو بشکنه. یاس سرش رو چرخوند و با اخم به شاهین نگاه کرد. یه قدم به سمت من برداشت. اشک هام رو با دست پاک کردم. دستش رو برای گرفتن بازوم دراز کرد و توی هوا نگه داشت. بعد توی جیبش برد و خیلی جدی گفت: فردا وسایلت رو منتقل می کنند.

با سوال نگاهش کردم. بقیه هم همین حس رو داشتند. شاید می خواست ولم کنه. باید خوشحال می شدم؟ اطلاعاتی که به دست آورده بودم خیلی ناچیز بود. باید به پلیس می گفتم دیگه نمی تونم؟ باید بقیه ی حبسم رو می کشیدم یا دینم ادا شده بود؟ همچنان به صورتش خیره بودم، می خواست من رو از سرش باز کنه... می خواست ولم کنه برم... این بیشتر از چیزی که فکر می کردم، ناراحتم کرده بود.

به صورت های تک تکشون نگاه کرد، بعد به من،... و در نهایت گفت: میای اتاق من!

اتاق اون؟! به گوش هام اعتماد نداشتم. فکر کرده بود من کی ام؟ چه انتظاری داشت؟ همه ی حس رمانتیکم یه جا پرید!


romangram.com | @romangram_com