#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_217
پول رو پرداخت کردم. بسته قرص رو توی کیفم گذاشتم و کاغذ رو هم داخل زباله ها انداختم. وقتی بیرون اومدم، احساس می کردم که بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده و بی دلیل خوشحال بودم. طول خیابون رو پیاده روی کردم. حالم بهتر شده بود. دربست گرفتم و به آپارتمان خالی رفتم. سهراب منتظرم بود. به نظر می رسید که کارهای دیگه ای هم اونجا انجام می شد. احتمالاً جابه جایی پول ها یا ملاقات هایی که لازم بود. هیچی نشده از اینکه آدرسش رو نداده بودم، پشیمون شدم. اما بهتر بود چیزی از کنترل خودم خارج نشه. شاید سری بعد توی کاغذم در ازای آدرس ها، از پلیس یه ضمانت نامه می خواستم. برای خارج فرستادنم یا هرچیز دیگه... باید روش فکر می کردم.
توی راه سهراب مثل همیشه سکوت کرده بود. با این تفاوت که سیگار هم می کشید. البته من فقط بو رو حس می کردم و عینک روی چشم هام بود. این بار از همون سنسورهای الکتریکی استفاده کرده بود و شانس آورده بودم که بابک انقدر احمق نبود که چیزی برای پیدا کردن ساختمون اصلی بهم بده.
جلوی در لابی سهراب مانع حرکتم شد. با تعجب و سوالی به سمتش نگاه کردم که ساعدم رو گرفته بود. حرفی نزد. گفتم: چیه؟
باز جواب نداد. فقط جور خاصی نگاه کرد. توی دلم خالی شد. می دونستم بی ربط با کار چند ساعت پیشم نیست. دوباره از مسیر خارج شده بودم. به روی خودم نیاوردم و خواستم حرکت کنم که شاهین با سر و صدا به طرفم اومد و گفت: کیفت رو بده.
صورتش عصبانی بود. شاید بهتر بود که برای رفتن به داروخانه دست نگه می داشتم تا مدتی از اقامتم اینجا، بگذره اما حالا که مثل همیشه کار از کار گذشته بود. کیف رو به طرفش گرفتم و گفتم: باز چی شده؟ قبلاً گشته!
زیپش رو کشید و با خشونت روی زمین خالی کرد. دیگه مطمئن شدم چیزی شده. با دقت داخل کیف و زیپ هاش رو گشت و قطعه ی کوچیکی رو بیرون کشید که حدس می زدم ردیاب جی پی اس باشه. بلند شد و قطعه رو جلوی صورتم گرفت.
- می دونیم کجاها رفتی!
پس این همه تفتیش کردن ها همه الکی بود، با وجود این قطعه متوجه تمام کارهام و مسیری که می رفتم می شدند. رودست خورده بودم. فکر نمی کردم تا این حد محتاط باشند. با اعتماد به نفس گفتم: خب؟
شالم رو کشید و چند بار توی هوا تکون داد. موهام رو مرتب کردم ولی حرفی نزدم. مشغول گشتن یقه و آستین و بدنم شد. گفتم: یاس کجاست؟
حرفی نزد و به گشتن ادامه داد. حتماً می ترسید چیزی همراهم باشه که با تکنولوژی اون سنسور شناسایی نشه، دیگه حسابی روی اعصابم رفته بود. بلندتر گفتم: قبلاً گشته!!
بسته ی بروفن رو از زمین برداشتم و گفتم: مگه کجا رفتم؟ یه بسته قرص خریدم.
به سمت اتاقم هولم داد. در رو باز کردم و داخل رفتم. همون جا جلوی در خشکم زد. اتاق کاملاً به هم ریخته بود. تمام کشوها، تخت، لباس ها... همه چیز کف زمین پخش شده بود و یاس روی صندلی نشسته بود. هر دو دستش زیر چونه اش بود و با اخم عمیقی نگاهم می کرد. خواستم اعتراضی کنم که دستش رو بلند کرد و داد زد: ساکت!
romangram.com | @romangram_com