#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_216

- دو سری اومد و رفت... تو هنوز اینجا نشستی!

- با همکلاسیم قرار دارم. زود رسیدم.

مرد سر تکون داد و دور شد. تمام محل هایی که بابک برام لیست کرده بود رو توی ذهنم آوردم. نزدیک ترین جا توی مسیر همین خط از مترو بود. خوشبختانه کسی همراهم نبود و فقط صدام رو داشتند. تازه اگر انقدر بیکار بودند که مدام گوش بدند!! می دونستم که درگیر برنامه های عادی خودشون هستند و وقت زیادی صرف آموزش دادن و امتحان کردن عضو جدیدشون ندارند. چه عیبی داشت اگر عضو جدید یه کم شیطنت می کرد؟! می تونستم سریع نامه رو بدم و برگردم به ساختمون.

وقتی برای بار سوم قطار اومد، داخل رفتم. بعد از دو تا ایستگاه پیاده شدم نزدیک 200 متر پیاده روی کردم. سریع راه می رفتم که زمانی رو از دست ندم. من واقعاً از اینکه زیادتر از انتظارم تو اون زیرزمین بمونم و با اون آدم ها خو بگیرم، می ترسیدم. وقتی ساناز رو دیدم، فکر نمی کردم یه آشنایی ساده من رو به کار غیرقانونی وادار کنه، اما کرد. حالا هم می ترسیدم که اشتباهم رو تکرار کنم. باید سریع تمومش می کردم.

داروخانه رو به روم بود. کمی استرس داشتم که مجبور بودم پسش بزنم. وارد شدم و نگاهم رو چرخوندم. دنبال یه نشونه بودم. هر چیزی که بهم بفهمونه چکار کنم. جلوی یکی از باجه های خلوت ایستادم و گفتم: ببخشید آقا؟!

مردی با روپوش سفید نزدیک تر اومد. کاغذ رو آروم از یقه ی لباسم که زیر شال پنهان بود، بیرون کشیدم و از بریدگی شیشه هول دادم. مرد «بله؟» گفت و به خیال نسخه دستش رو دراز کرد تا کاغذ رو برداره. گفتم: یه ورق ژلوفن می خوام.

مرد با تعجب به کاغذ که نوشته هاش با اسم «سرگرد بابک احمدی» شروع می شد نگاه کرد. بعد به صورت من که علامت سکوت می داد. کمی دست و پاش رو گم کرده بود. گفت: فقط یه بسته؟

- بله.

سریع رفت و با مرد دیگه ای صحبت کوتاهی کرد. من رو بهش نشون داد. مرد سر تکون داد و کاغذ رو ازش گرفت ولی به سمت من نیومد. من همچنان معطل بودم که چند ثانیه بعد از انبار کوچیک داروخانه بیرون اومد. کاغذی رو به سمتم هول داد و گفت: ژلوفن پیدا نکردم ولی بروفن آوردم... ایرادی که نداره؟

تو این مدت من خوندن کاغذ رو شروع کرده بودم. گفتم: نه. خوبه. چقدر میشه؟

- برید صندوق. 1000 تومن.

با کاغذ و قرص به همون سمت رفتم. نوشته بود «توی سابقه ی کارخونه به نکته ی مشکوکی نرسیدیم. هر وقت مشکل جدی ای پیش اومد، فرار کن. خودت رو به اولین کلانتری یا گشتی که دیدی برسون. خونه ی خودت برنگرد. احمدی»


romangram.com | @romangram_com