#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_215
- قبلش حتی سیگار هم نمی کشیدند.
نمی تونستم برق چشم هاش رو موقع گفتن جمله های آخر نادیده بگیرم. لبخندی زد و گفت: تو هم چشم هات سگ داره ها!
- چی؟
- می خوای دستت رو بند کنم؟
چشمکی زد و من با پوزخند سرم رو چرخوندم. صدای حرکت قطار توی تونل پیچید. روش رو اون طرف کرد که ببینه. به صفحه های توی دستم اشاره کردم و گفتم: این ردیف چنده؟
در حالیکه کوله رو روی شونه اش مینداخت و بلند می شد، گفت: بردار خیالی نیست.
- بگو؟
قطار ایستاد و دختر گفت: بردار. بعداً حساب می کنیم.
یه جفت گوشواره ی بلند برداشتم. صفحه ها رو از دستم گرفت و تو آخرین لحظه خودش رو از در نیمه باز داخل انداخت.
قطار رفت. مثل شبح از جلوی چشمم رد شد. کم کم تمام ایستگاه توی سکوت فرو رفت. به گوشواره های توی دستم نگاه کردم. پس یه عده مشتری سازی! هم می کردند.
- چرا سوار نمیشی؟
به مرد نگهبان که بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم و گفتم: بله؟!
romangram.com | @romangram_com