#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_213

- 24... چطور؟ فرقی هم می کنه؟

- نمی ترسی که گیر بیفتی؟

- بِده.

به سمت مرد نگهبان که توی ورودی راهروی خروج ناپدید شده بود نگاه کردم و سریع بسته ای که داخلش پر از نایلون های فشرده و کوچیک بود، از کیفم بیرون آوردم. هر کدوم از نایلون ها یک یا دو گرم پودر داخلش بود که هنوز نمی دونستم چیه! جوری که جلب توجه نکنه بهش دادم. داخل زیپ کوله پشتیش مخفی کرد و با نگاهی به اطراف گفت: خب گیر بیفتم.

- چی؟

حواسم کاملاً پرت شده بود. توضیح داد: میگم گیر بیفتم... چی میشه؟ فکر کردی دنیا واسه امثال من لنگ می مونه؟

- ...

- واسه همین خرت و پرت ها هم هر ماه بهشون باج میدیم. وگرنه خیال می کنی اجازه می دادند؟

منظورش خرده ریزی بود که با خودش هر طرف می کشید و می فروخت. شونه بالا انداختم و گفتم: چند نفرید؟

- زیاد.

- چرا دنبال کار نرفتی؟

خنده ای کرد و با تعجب گفت: با کدوم سواد؟ کدوم ننه بابا؟ هزار تا درد و مرض هم که دارم!


romangram.com | @romangram_com