#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_212
از شباهت زیادش به جنیفر لوپز واقعاً خنده ام گرفت. به ساعت نگاه کردم. 2 بعد از ظهر بود. گفت: چرا سر ظهر اومدی؟! معصومه آخر شب می اومد که خلوت بود.
- دفعه ی بعد، شب میام.
- چطور با خبر بشم؟ دوباره معصومه؟
- شماره ات رو می گیرم. از این به بعد خودم هماهنگ می کنم.
قطار حرکت کرد و اطراف خالی شد. به جز مردی که با لباس نگهبانی و علامت توی دستش قدم می زد، همه رفته بودند. کوله پشتیش رو در آورد و همراه صفحه ی مقوایی گوشواره ها و انگشترها روی صندلی ب*غ*ل گذاشت. کنارم نشست و حواسش رو به نگهبان داد. به صفحه ها اشاره کردم و گفتم: نگاه کنم؟
- آره.
یادم نمی اومد که تا اون موقع چیزی از فروشنده های مترو خریده باشم. گفتم: فروش داری؟
- بد نیست.
- جنس های اصلی رو میگم.
نگاهی به صورتم انداخت و گفت: خرجم در میاد.
حالت صورتش از نزدیک جوری بود که سنش رو کمتر هم نشون می داد.
- چند سالته؟
romangram.com | @romangram_com