#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_211
ممکن بود خیلی از این آدم ها و مغازه ها لو رفته باشه، اما مأمورها قصد دخالت نداشتند تا اول سرچشمه رو پیدا کنند. اصلاً فلسفه ی به کار گرفتن من همین بود که برای پنهان کاری بیشتر بقیه ی روش ها رو تعطیل کنند. این چیزی بود که به من گفته شده بود. می دونستم بابک منتظر اطلاعات منه و قصدم این بود که هر چه زودتر نامه ای که دیشب نوشته بودم رو به دستش برسونم. ریسک بزرگی بود. چون هنوز مطمئن نبودم که دوربین ها کاملاً از اتاق برداشته شده باشند. تا حد امکان مخفی کاری کرده بودم مخصوصاً موقع جاسازی کردنش توی یقه ی لباسم.
بابک قبل از محاکمه برام توضیح داده بود، شیوه ی کارشون اینه که وقتی مدرک و اطلاعات کامل رو علیه هسته ی اصلی گروه پیدا کردند، عملیاتشون رو به طور همزمان شروع می کنند که هیچ فرصت مخفی شدن یا دخالتی برای گروه های زیرمجموعه و تمام واسطه های خرد و کلانشون پیش نیاد. پلیس همه رو با هم می خواست و مهم ترین کارشون مشکوک نکردن یاس بود. اصطلاح بامزه ای که بابک به کار برده بود، تو لک نرفتن بود. قرار نبود یاس و گروهش تو لک برند...
زنی رو به روم ایستاد که نزدیک بود بهش بخورم. حواسم خیلی پرت بود. گفت: ببخشید. این اطراف سینما دیدید؟
- توجه نکردم. نمی دونم.
سر تکون داد و رفت. هوا خیلی گرم بود و نزدیک ترین ایستگاه مترو سر چهارراه بعد بود. داخل نامه ی کوچیکی که شبیه تقلب های سر جلسه ی امتحان بود، از جمله بندی های مفید و کوتاه استفاده کرده بودم. درباره ی همه چیز نوشته بودم. از عینک و میکروفون تا پلاک ماشین هایی که تونسته بودم کامل حفظ کنم. آدرس آرایشگاه، پیک و مهم تر از همه شرکت پخش و توزیع، اسم ها رو هم نوشته بودم. اینکه دستم شکسته و دلیل دزدیدن اسناد از شرکت قادری یه معامله با اون کارخونه بوده. برای بیشتر نوشتن جا نبود. به تنها نکته ای که اشاره نکرده بودم، آدرس اون آپارتمان خالی بود که م*س*تقیم یا گاهی با واسطه ی چند جای دیگه وصلشون می کرد به ساختمون اصلی... نباید اجازه می دادم اوضاع از کنترلم خارج بشه. پلیس باید با اطلاعات و سرعتی که من می خواستم پیش می رفت. توی این ماجرا فقط خودم بودم و فعلاً منافع خودم رو به همه چیز حتی بابک ترجیح می دادم. چجوری می تونستم بهش اعتماد کنم؟
دستی روی بازوم نشست و من رو به عقب کشید. با اخم بازوم رو بیرون کشیدم که گفت: خانوم کجا میری؟ چراق قرمزه!
لبه ی خیابون بودم. نفس عمیقی کشیدم و سر تکون دادم. اطراف ایستگاه مترو هنوز هم مثل دو سال پیش شلوغ و مزخرف بود. باید یه خط عوض می کردم تا به ایستگاهی که گفته بودند، برسم. در عوض داخلش خیلی خنک و خوب بود...
روی صندلی های زرد رنگ ایستگاه مورد نظر نشسته بودم و به طرح روی دیوار اون طرف ریل نگاه می کردم که با سنگ های براق و ریز کشیده شده بود. به جمله های مختلف از آدم های مختلف، فکر می کردم که همه جا نصب شده بود. یکیش درست رو به روم بود:
«تغییر آن چیزی نیست که می آموزیم، آن چیزهایی است که از دست می دهیم»
آه کشیدم. نمی دونستم کی قراره به سمتم بیاد. فقط می دونستم که باید منتظر باشم. پلک هام رو بستم و وقتی صدای زنونه ای گفت «خانوم»، بازشون کردم. دختر جوونی، شاید هم سن خودم جلوم ایستاده بود و وقتی دید بهش نگاه می کنم گفت: با من کار داشتی؟
- تو جنیفری؟
خندید و گفت: معلوم نیست؟
romangram.com | @romangram_com