#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_210

به بیرون شیشه ی ویترین نگاهی انداخت و زیر لب فحشی داد. چند تا ضربه با ناخن روی شیشه زدم و گفتم: زود.

دوباره سراغ گاوصندوق رفت. با لحن جدی ادامه دادم: ناراحتی 200 تاش کنم!

بلند شد و با اخم گفت: لعنت!

- توی اون کارتن ها هم 160 تاست.

- من که نشمردم.

- من که شمردم.

با دستمال پیشونی و روی بینی ش رو پاک کرد و پول ها رو روی شیشه گذاشت. شمردم و توی کیفم گذاشتم. با ابروی بالا رفته و لبخند یه وری کارت مغازه رو به طرفم گرفت و گفت: موبایلم هم هست...

اخم کردم و گفتم: مراقب رفتارت باش! تا نرفتم سراغ یکی دیگه.

البته حرفم از طرف خودم بود. مرد گفت: من هم سراغ پلیس...

- پای خودت گیره... چی از ما می دونی؟

جوابم رو نداد. هیچی نمی دونست. حتی نمی دونست من بدون واسطه به گروه اصلی وصل میشم. بی خدافظی از مغازه بیرون اومدم.

ماشینی در کار نبود و چون جنس همراهم بود کمی توی قدم زدن مردد بودم ولی بالاخره به این نتیجه رسیدم که هر چی عادی تر باشم، بهتره. می دونستم به جز من آدم های دیگه ای هم هستند که مثل حمید بعد از چند واسطه بهشون می رسیدند. آدم ها و جاهای قدیمی تر. احتمالاً من براشون جایگزینی بودم که بتونند بعد از چند وقت مکان ها و افراد مشکوک رو ول کنند.


romangram.com | @romangram_com