#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_209

- نمی خندم.

- آره خب. نمی خندی!

کارتن ها رو پشت قفسه ها برد. برگشت و از گاوصندوق زیر پاش دسته ای تراول بیرون آورد. یه مشتری وارد مغازه شد و من خودم رو با اسباب بازی ها مشغول نشون دادم. مرد چاق کارتن ها رو با پا به عقب تر هول داد و سراغ مشتری رفت. دختر جوون چند تا قیمت پرسید، کمی گلدون زینتی رو برانداز کرد و بعد بیرون رفت. با رفتنش مرد گفت: حمید که دیگه نمیاد، نه؟

- رفیق توئه. از من می پرسی.

ابرو بالا انداخت و گفت: رفیق؟!

- نمیاد. باید با من حساب کنی.

شروع به شمردن کرد و گفتم: دقیق!

- تو اون دو تا بسته آدامس 140 تا بود. اینم از...

- 150 تا.

خوشبختانه سعید آمار رو داده بود. مرد با اخم گفت: 140 تا بود. من کارم اینه!

صدام رو بالا بردم و گفتم: فکر می کنی من از کجا اومدم؟! 150 تا!

سریع گفت: هیـــــــس...


romangram.com | @romangram_com