#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_208

- مغازه ی آخری.

کارتن ها رو جلوی مغازه گذاشت. پولش رو حساب کردم و کارتن ها رو به سمت داخل هول دادم. همون مرد چاق پشت پیشخون ایستاده بود و به تلاش من نگاه می کرد. گفتم: یه وقت دستت رو تکون ندی، بشکنه!

نیشش باز شد و گفت: تو دستت رو زیاد تکون داده بودی؟

و به گچ دستم اشاره کرد. با پررویی از جاش حرکت نکرد و من به زور کارتن ها رو داخل آوردم و گفتم: بیا اسباب بازی هات رو ببر.

بالاخره این طرف اومد و اول در مغازه رو تا نیمه بست. در یکی از کارتن ها رو باز کرد و با دیدن عروسک ها و خرت و پرت های دیگه سر تکون داد.

- این جوری بهتره... جنس باز نیارید.

- این جوری که تابلو تره!

- نه. همیشه برام وسیله و خرت و پرت میارند.

- خودت که می دونی چکار کنی؟

- من سه ساله این کاره ام.

توی دلم گفتم «زیاد طول نمی کشه» و پوزخند زدم. ازش خوشم نمی اومد. این اولین نفری بود که با کمال میل در موردش به بابک می گفتم. اگر چه اهمیتی تو پرونده نداشت.

دوباره با همون نگاه خریداری زل زد و گفت: به چی می خندی؟


romangram.com | @romangram_com