#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_207
و به صورت یاس خیره شد. بعد از سکوت کوتاهی یاس خیلی جدی گفت: نه. برو تو ماشین شاهین. سعید با من میاد.
شاهین با ناله به من و عروسکم نگاه کرد.
***
- بفرمایید.
سرم رو به پشتی صندلی تکیه داده بودم و نزدیک بود خوابم ببره. درست نشستم و به راننده گفتم: رسیدیم؟
- بله.
به پاساژی که یه بار با اون مرد لاغر اومده بودم نگاه کردم و گفتم: میشه کارتن ها رو بیارید بالا؟ هزینه اش رو میدم.
- می خوام برگردم آژانس. شرمنده.
حالا همه واسه ما کلاس میذاشتند! دوباره با لحن خواهشی گفتم: میشه لطف کنید؟ من الان کسی رو نمی تونم پیدا کنم.
و دست آویزونم رو نشون دادم. مرد با اکراه گفت: باشه... بفرمایید.
- ممنون.
پیاده شدیم. دو تا از کارتن ها رو مرد از دسته بلند کرد و یکی رو هم من برداشتم. سنگین نبودند، فقط بد بار بودند. سعید جلوی یه آژانس پیاده ام کرده بود و من هم م*س*تقیم آدرس پاساژ رو داده بودم. سر ظهر رو انتخاب کرده بودم که پاساژ خلوت باشه. حوصله ی مشکوک شدن و درد سر نداشتم. وسط سالن طبقه ی همون مغازه ی قبلی، مرد بی حوصله، گفت: کجا وایسم؟
romangram.com | @romangram_com