#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_206

باید داخل هر کدوم حداکثر سه تا قرص میذاشتم و بر اساس تعداد و رنگ های سفید و صورتی جداشون می کردم. البته من نه تفاوت هاشون رو می دونستم و نه دقیق می فهمیدم چی به چیه. تنها کارم این بود که با اشاره های سعید یه جای مخفی توی جنس ها پیدا کنم و چیزی داخلش بذارم. در مورد عروسک ها و ساعت ها خیلی راحت بود. حتی اسپری ها هم یه بخش جدا شدنی توی درشون داشتند. فکر می کردم مخدر من باید براشون اهمیتی داشته باشه اما ظاهراً منابع خودشون رو داشتند و نمی خواستند هیچ چیز مشترکی اون ها رو به قادری لینک کنه.

زیاد طول نکشید اما وقت اداری شرکت تموم شده بود. حتی توی جمع کردن وسایل هم کمکم نکردند. سهراب رفته بود و سه نفر دیگه بالای سرم منتظر بودند. در آخرین کارتون رو هم بستم و رو به یاس گفتم: خسته نباشید!

شاهین: بجنب. کارمندها رفتند.

سه تا اسپری و یه عروسک خرس پشمالو برای خودم برداشته بودم. به شاهین گفتم: نترس! پولش رو میدم.

با چشم برام خط و نشون کشید که به روی خودم نیاوردم. کارتون های مرتب شده رو همون جا گذاشتیم و بی سر و صدا از ساختمون خارج شدیم. از یاس پرسیدم: مشکلی پیش نمیاد؟

- نه.

- اگر یکی بره بالا واسه فضولی...

- نمیره... قفله.

- اگر کسی مشکوک شده باشه؟

به سمتم برگشت و با نگاه تاسف باری به عروسک توی ب*غ*لم، گفت: برو بشین تو ماشین.

- ماشین خودت؟

سعید با حرص گفت: آره دیگه. رفت و آمدت خصوصی شده!


romangram.com | @romangram_com