#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_205

هر چهار نفر گوشه ای ایستادند و به من خیره شدند. این همه رو من یه نفر باید انجام می دادم؟! نگاهم رو بینشون چرخوندم و با اخم گفتم: جداً؟!

شاهین با لبخند شونه بالا انداخت و یاس گفت: پس واسه چی آوردمت؟

-گفتم شاید نظرم مهم شده.

-همه از همین جا شروع می کنند.

-من برای خودم کسی بودم. باند داشتم!

شاهین و سعید زیر خنده زدند و یاس گفت: باند سه نفره!!!

-...

-باید سختی بکشی تا پیشرفت کنی.

-این ها الان کارآموزیه؟

سهراب با لبخند سرش رو انداخت پایین و بیرون رفت. شاهین و سعید روی صندلی ها لم دادند. یاس هم دوباره وارد اتاق شد. خوشبختانه گچ روی انگشت هام رو نپوشونده بود و تقریباً می تونستم تکونشون بدم. در حالیکه یکی از کارتون ها رو خالی می کردم گفتم: قراره من بیگاری کنم. شما پول در بیارید؟

شاهین: طول نده... وقت نداریم.

سعید: دسته بندی کن. تعداد و رنگ. فهمیدی؟


romangram.com | @romangram_com