#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_204
ابروم رو بالا انداختم و دنبالش وارد یه دفتر اداری کوچیک یا شاید انباری، شدم که اسباب خیلی کمی داشت اما کسی داخلش نبود. روی یکی از صندلی ها نشست. خواستم کنارش بشینم اما اینکه مثل جوجه های از تخم در اومده، سایه به سایه اش حرکت کنم، کار بی معنایی می شد. همین چند دقیقه پیش تذکر داده بود. ازش فاصله گرفتم و دور تر نشستم. حرفی نزدیم. 10 دقیقه بعد سعید وارد شد و گفت: رسید.
یاس بلند شد که به یکی از اتاق ها بره. بی اراده بلند شدم که همراهش برم اما چشم غره ی سعید مانعم شد. سر جام برگشتم. سعید در ورودی رو از لولا کامل باز کرد و صدای غرش کامیون که داخل حیاط در حال جلو وعقب رفتن بود، به گوشم خورد. به نظر می رسید که اینجا انبار موقتی کالاهایی باشه که قراره پخش بشند.
کنار پنجره های رو به حیاط ایستادم و حرکت کارگرها به سمت طبقه ی بالا رو نگاه کردم. کامیون در واقع یه ماشین حمل بار داخل شهری بود. سهراب و شاهین توی حیاط ایستاده بودند و با یه مرد صحبت می کردند. جعبه ها و کارتون ها یکی یکی وارد سالن می شد و سعید کارگرها رو راهنمایی می کرد. حضور من اینجا اصلاً ضروری نبود. احتمالاً اومده بودم تا راه و چاه رو یاد بگیرم. شاید بالاخره داشتند به من اعتماد می کردند.
وقتی کامیون رفت و همه بالا اومدند، شاهین کنار در اتاق گفت: تموم شد.
و در رو باز کرد. هیچ کدوم از افراد شرکت وارد اینجا نشده بودند. حتی توی حیاط هم کسی رو ندیدم که ظاهرش به کارمندها بخوره. نمی دونستم افراد شرکت تا چه حد اطلاعات دارند. شاید اصلاً چیزی نمی دونستند.
یاس بیرون اومد و مشغول بررسی جعبه ها شد. در یکی از کارتون ها رو باز کردم. قوطی های اسپری که خیلی ظریف چیده شده بودند. چند تا رو برداشتم و روی درشون تست کردم. بوی شیرینی داشتند. ویدا هم همیشه عطر شیرین می زد. لبخند زدم. وقتی سرم رو بلند کردم، چهار جفت چشم به من زل زده بود. شاهین خونسردی ظاهری این چند روزش رو کنار زد و گفت: پا شو ببینم!... بچه بازی شده دیگه!
و با ناراحتی به یاس نگاه کرد که خیلی عادی به من گفت: هر کدوم رو می خوای بردار.
با لبخند به شاهین خیره شدم. کسی بحث رو حتی یک کلمه هم ادامه نداد. در عوض خیلی سریع مشغول شدند. سهراب کرکره ها و درها رو بست. سعید و شاهین مشغول باز کردن کارتون ها شدند. یاس کیف دستی چرمی رو که موقع ورود همراهش نبود از گوشه ای برداشت و بازش کرد. بسته هایی رو بیرون آورد. شاهین گفت: هی!
مشخص بود که با منه. گفتم: وفا.
-شروع کن.
-چی رو؟
به سهراب اشاره کرد که بسته ها رو از یاس گرفت و به سمت من آورد. کارتون های روی زمین پر از وسیله های فانتزی و زینتی بود، اسپری، عروسک، انواع لوازم آرایش و... داخل بسته ها هم قرص بود. احتیاجی به ضریب هوشی اینشتین نداشت که بفهمی قراره چکار کنند. بسته ها رو از سهراب گرفتم و گفتم: خب؟
romangram.com | @romangram_com