#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_203

-...

-نترس. اگر می خواستم درشون بیارم، تا حالا در آورده بودم.

-...

-اوه! یه چیزی یادم اومد... هر وقت بخوام می تونم!

با همون حالت عصبی همیشگی، پوزخند زد. گفتم: برو سر اصل مطلب.

-سعی نکن وارد زندگی شخصی من بشی.

خب! من همونی نبودم که زندگی خودش رو به گند کشیده بود؟! لبخند زدم و گفتم: قول نمیدم.

مدام جوری رفتار می کرد که ثابت کنه اهمیتی به من نمیده. اما زنده موندن من و اینجا بودنم نقیضش بود. با گیجی از پررویی من، سر تکون داد و گفت: پیاده شو.

در رو باز کردم و منتظر شدم که بازوم رو ول کنه. بالاخره دستش رو عقب کشید و پیاده شد. به طرف در ورودی عابر رفت و من هم دنبالش راه افتادم. زنگ زد. بالای در ماشین رو، تابلویی زده شده بود. «شرکت پخش و توزیع کالای به روش»

حیاط کوچیک ساختمون موزائیکپوش بود و یک باغچه ی دراز و باریک داشت که فقط گل کاری شده بود. از پله های سنگی گوشه ی حیاط بالا رفتیم و به طبقه ی دوم رسیدیم. پژوی سهراب رو نزدیک در دیده بودم. سعید در ورودی طبقه ی اول رو باز کرد و از همون جا صدا زد: الان میاییم بالا.

دوباره داخل برگشت. گفتم: ما نمیریم پایین؟

-مزاحم کارشون میشیم. اینجا شرکته.


romangram.com | @romangram_com