#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_202
-بیشتر از هر کی تو ایل و تبارت.
پوزخند زدم که با اخم نگاه کوتاهی کرد. توضیح دادم: تبار من برمی گرده به قاجار!
سکوت کرد و من که دوباره غرورم عودکرده بود با کنایه گفتم: تو چی؟ خانواده داری؟
باور نمی کردم کسی که توی خانواده ی درستی به دنیا اومده باشه عاقبتش به اینجا برسه. خود من کارم رو موقتی و فقط بخاطر مادر مریض ساناز شروع کرده بودم. قرار نبود به همچین افتضاحی بکشه! حتی مخدر من سالم تر از چیزی بود که دست مردم می چرخید. دوباره شرایطی که توش گیر کرده بودم برام پررنگ تر شده بود. با تلخی بیشتر ادامه دادم: اصلاً پدر و مادرت رو دیدی؟
وقتی چشم هاش مثل تکه های یخ به طرفم برگشت، از حرفی که زدم پشیمون شدم. با لحن جدی گفت: مطمئن باش پدرم کسی نیست که دلت بخواد ببینیش!
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: منظوری نداشتم.
دندون هاش رو روی هم فشار داد و حتی حرکت آرواره هاش رو دیدم. سریع فرمون رو چرخوند و وارد خیابون دیگه ای شد. سرعتش رو بالا تر برد. اصلاً نمی دونستم چقدر جزء مسیره و چقدر برای رد گم کردن. سکوت سنگین شده بود و من به طرز مسخره ای دلم نمی خواست ناراحت ببینمش. به خصوص که دلیلش خودم باشم. دوباره با صدای ملایم تری گفتم: منظوری نداشتم.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت: مهم نیست.
-پدرت می دونه داری با خودت چکار می کنی؟!
با تعجب نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت: چکار می کنم؟!!
فقط سر تکون دادم و تا مقصد حرفی نزدم. جلوی یه ساختمون دو طبقه با نمای آجر بهمنی پارک کرد. خواستم پیاده بشم که بازوم رو کشید. نگاهش کردم. م*س*تقیم به چشم هام زل زد. یه لحظه ترس برم داشت. گفت: چشم هات رو از همون ایل و تبارت به ارث بردی؟
ترجیح دادم در مورد جد آلمانیم حرفی نزنم! نمی خواستم از صدام متوجه ترس بی موقعم بشه. دوباره گفت: خوشم میاد از رنگش. به من قرض میدی؟
romangram.com | @romangram_com