#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_201
-کجا رفته بودی... انقدر باعجله؟
-عجله؟!!
-حتی آش هم نخوردی!
ناگهانی از دهنم پریده بود. آش ِ مخصوص مامان من بود، برای اون چه اهمیتی داشت؟! لب هام رو روی هم فشار دادم. بعد از چند لحظه سکوت گفت: منتظرم بودی؟
انگشت هام دوردستگیره ی در سفت شد و جوابی ندادم. بعد از حدود یک ربع گفت: عینک رو بردار.
برداشتم و کم کم پلک هام رو باز کردم. خیلی عادی رانندگی می کرد. انگار نه انگار که کیه و چه کارهایی که نکرده. مردمی هم که چشمشون به ما می افتاد، حتی تصور مجرم بودن ما هم به ذهنشون نمی رسید. از فکر مجرم بودن خودم، صورتم جمع شد.
-چیه؟
به چشم های کنجکاوش نگاه کردم و گفتم: هیچی.
-فعلاً اگه پول می خوای به سهراب بگو... تا ببینم قراره باهات چکار کنم.
سریع گفتم: منظورت چیه؟
-اگه خوب جا بیفتی، تو هم اندازه ی سعید در میاری.
-...
romangram.com | @romangram_com