#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_198

به بیرون اشاره کردم. چشم هاش دوباره همون حالت عصبی رو به خودش گرفت و با تنفر گفت: تو؟!!

من رو در شأن خودش نمی دونست؟!! اخم کردم و عقب تر رفتم. جلوتر اومد و گفت: چی درست می کنی؟

-واسه خودمه.

-اشتباهت همین جاست.

صورتش جدی تر شد و گفت: هر چی از این در میاد تو، مال منه!... هر کی.

هنوز با گیجی نگاهش می کردم که خیلی راحت انگشتش رو زیر بند سوتینم برد. کشید و گفت: اینجا اینطوری نپوش.

می دونستم که بندهای تاپ پهن نیست ولی خودش بود که از اتاق بیرون نرفته بود تا عوض کنم. بند رو ول کرد که با صدا روی پوستم خورد. بعد از آشپزخونه بیرون رفت.

چند ضربه به در خورد و من که دراز کشیده بودم، وسط تخت نشستم. توی دو روز گذشته بیشتر از چیزی که فکرش رو می کردم به توصیه ی یاس عمل کرده بودم. تمام مدت توی اتاق بودم و فقط گاهی برای غذا خوردن بیرون می رفتم. سهراب با یاس رفته بود و من از سعید و شاهین دل خوشی نداشتم. اما برعکس تصوری که یاس قصد داشت به من القاکنه، اصلاً جز به شوخی، کاری به من نداشتند. مخصوصاً شاهین که خودش رو خیلی برام می گرفت. فقط وقت غذا سراغم می اومدند که مثلاً خبر بدند. من ترجیح می دادم که فکر کنند خوابم و اون ها هم اصرار نمی کردند. این فکر به سرم زده بود که شاید یاس می خواست از جونم محافظت کنه. اگر از اتاق بیرون نمی رفتم، کسی رو عصبانی نمی کردم که خودم رو به کشتن بدم... دوباره در کوبیده شد و صدای سعید به گوشم خورد: بیا بیرون بچه!

به لباس هام نگاه کردم. بلوز آستین بلند و شلوار... موهام رو هم ساده بافته بودم. هیچ چیز خاصی نبود. در رو باز کردم و با اخم گفتم: چی شده؟!

-حاضر شو، میریم بیرون.

-من هیچ جا نمیام.

خواستم در رو ببندم که صدایی از سمت دیگه ی لابی گفت: من برگشتم.


romangram.com | @romangram_com