#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_199
شنیدن صداش استرس هام رو یک جا از بین برد. استرس هایی که باعثش خود اون بود! واقعاً دچار تناقض شده بودم. از رفتار خودم... از رفتار اون... از همه چیز... بی اراده به سمتش رفتم و منتظر شدم که حرفی بزنه. پاهاش رو روی کاناپه ی چرم جمع کرده بود. با نزدیک شدن من، درست نشست و گفت: اگه قراره عضوی از ما باشی... برو حاضر شو.
بقیه با تنفر نگاهم کردند اما من بدون مخالفت به اتاقم برگشتم و مشغول لباس پوشیدن شدم. همون شال چند رنگی که بهونه ی یادداشت گذاشتن برای بابک بود، رو سر کردم. شایسته گفته بود بهم میاد. این مدت چیزهایی فهمیده بودم اما هنوز برای خبر دادن به بابک زود بود. باید اطلاعات خیلی مهم تری پیدا می کردم.
وقتی بیرون رفتم همه منتظر بودند و حتی شاهین هم قرار بود همراهمون بیاد. معمولاً اینجا رو خالی نمی ذاشتند. سعید با ناراحتی آشکاری گفت: حتماً باید بیاد؟!
یاس جوابش رو نداد. دوباره گفت: دو ساعت معطل میشیم!
با اخم گفتم: نمی دونستم من رو مسافت هم تاثیر میذارم!
جوری به هم نگاه کردند که فهمیدم من از چیزی بی خبرم. البته بعدها فهمیدم که منظورشون چی بود... همه شون باید می فهمیدند که اگر قرار بود از کسی دستور بگیرم، اون آدم فقط یه نفر می تونست باشه. بی توجه به رفتارشون م*س*تقیم از یاس پرسیدم: بیام؟
-یه بار گفتم.
زودتر از بقیه به سمت ورودی اصلی رفتم. وقتی طبق معمول با عینک از آسانسور وارد پارکینگ شدم، یاس گفت: شما برید. دختره با من میاد.
و دستم رو به طرفی کشید. نمی دونستم ماشین ها همون قبلی هاست یا نه. در رو برام باز کرد و کمک کرد که بشینم. وقتی ماشین حرکت کرد پرسیدم: خودت پشت فرمونی؟
- آره.
حس کردم از پارکینگ بیرون اومد. دوباره پرسیدم: نمی ترسی همینطوری بیای بیرون؟
-من از چیزی نمی ترسم.
romangram.com | @romangram_com