#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_197
خیلی کارها با یه دست سخت بود. حتی لباس پوشیدن و شستشو و جمع کردن موها با گیره ی سر. حداقل یادش می اومد که خودش این بلا رو سر دستم آورده. بسته رو باز کرد. از دستش گرفتم و به سمت گاز رفتم. در حالیکه دو مشت لوبیا داخل قابلمه می ریختم، گفتم: می شنوم.
حتی نمی خواستم بهش نگاه کنم. بابک واقعاً آدم بی ظرفیتی رو انتخاب کرده بود. هرچند که چاره ی دیگه هم نداشت.
-بیا بشین.
-کار دارم.
نگاه کوتاهی بهش انداختم که اخم هاش توی هم رفته بود. بالاخره شروع کرد: دارم میرم جایی. تا دو روز نیستم.
در حال خرد کردن رشته ها توی بشقاب مکث کردم. واقعاً فکر می کرد باید در مورد زندگیش با من حرف بزنه؟!! به کارم ادامه دادم. ادای گریه کردن در آوردم و با شوخی گفتم: نه تو رو خدا منو تنها نذار.
دوباره شیطنتم گل کرده بود. صورتش رو که ندیدم اما صداش جدی بود که گفت: شاهین مراقب همه چیز هست. اصلاً بیرون نرو. وقتی برگردم میگم باید چکار کنیم.
وضعیت به نظر جدی شده بود. بلند شد و به دیوار کنار من تکیه داد. با صدای آروم و در حد پچ پچ گفت: اگر جای تو بودم تو این دو روز از اتاق بیرون نمی اومدم! هنوز باهات رفیق نشدن!
با تعجب بهش خیره شدم. خیلی نزدیک ایستاده بود و سرش رو خم کرده بود. یه قدم عقب رفتم. مثل خودش صدام رو پایین آوردم.
-فکر می کنی خودت از بقیه قابل اعتماد تری؟!!
-نه. نیستم.
-نمی بینی به رفتارت با من حساس شدند؟!
romangram.com | @romangram_com