#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_196

با تعجب و پوزخند نگاهش کردم. بعد بی خیال تاپ از کنارش رد شدم و بیرون رفتم. توجهی به نگاه تاسف بارم نکرد... جلوم رو هم نگرفت. بیرون اتاق شاهین و سهراب توی فاصله ی کمی از در اتاقم ایستاده بودند و م*س*تقیم به سمت در زل زده بودند. فضول ها!! گفتم: تخیلتون خیلی قویه. نه؟ منتظر بودید نیام بیرون؟

شاهین ابروش رو بالا انداخت و گفت: راحت باش... خونه ی خودته!

و با چشم به تاپ اشاره کرد. گفتم: سهراب یادم بنداز سری بعد براش کش مو بگیرم.

یاس از اتاق بیرون اومد و به چارچوب فلزی تکیه داد. شاهین با لبخند معنی داری گفت: اگر انقدر از موی کوتاه خوشت میاد...

اشاره اش کاملاً واضح به موهای کوتاه یاس بود. ادامه داد: هنوز سر پیشنهاد قبلیم هستم. میدم سرت رو تیغ بزنند. خوبه؟

و رو به یاس اضافه کرد: تو چجوری می پسندی؟

یاس با تفریح نگاه می کرد. حتی شوخی کردنشون هم با همه فرق داشت. خیلی جدی گفتم: من اهمیتی به موهام نمیدم!

نگاهم رو بین یاس و شاهین چرخوندم و ادامه دادم: کوتاه و بلندش هم فرقی نمی کنه!

به طرف آشپزخونه رفتم. سهراب حتی زحمت بیرون آوردن سبزی و رشته و وسیله های دیگه رو از مشماها به خودش نداده بود. مشغول در آوردنشون شدم. دلم از همون آش های ترشی مامانم رو می خواست ولی مجبور بودم به دست پخت خودم قناعت کنم. دو سال زندان بودم و بعد از آزادی هم فقط یه بار مامان رو دیده بودم. هر چقدر هم که خودم رو به اون راه می زدم باز تحملش برام سخت بود. سبزی خرد کردن بلد نبودم و بسته ی آماده اش رو خریده بودم. همه ی این چیزها برای این بود که چند ساعت هم که شده، این زندگی رو فراموش کنم.

قابلمه ی پر از آب رو روی گاز گذاشتم. تو خونه آشپزی با مامان بود و من و ویدا فقط تو دست و پاش می چرخیدیم. البته من خیلی از غذاها رو یاد گرفته بودم ولی درس هام بهم فرصت نمی داد.

-حرفم تموم نشده بود.

از صداش جا خوردم و بسته ی لوبیا از دستم ول شد. منتظر صورت عصبانیش بودم اما روی صندلی نشسته بود و با خونسردی نگاهم می کرد. وقتی عصبانی نبود، چهره اش جذاب تر می شد. اگر فقط یه گوشه آروم می گرفت و میذاشت... با سر به پایین اشاره کرد و من رو از فکرهای توی سرم نجات داد. بسته رو از روی زمین برداشتم. جلوش گذاشتم و گفتم: باز کن.


romangram.com | @romangram_com