#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_195
شاهین وارد اتاقش شد و سهراب هم دوباره به سمت آشپزخونه رفت. به نظر وضعیت سفید شده بود. در اتاق رو باز کردم. نزدیک تر اومد. ناخودآگاه سرعتم بیشتر شد و داخل اتاق پریدم. موقع بستن در گفت: تازه کارند.
سر تکون دادم و گفتم: اهوم.
خواستم در رو ببندم که با دست هولش داد. گفتم: کار دارم. فعلاً!
و باز در رو هول دادم. وقتی دوباره بسته نشد به صورتش نگاه کردم که با تعجب حرکات من رو بررسی می کرد. گفت: چته؟!
گوشه ی شکسته ی ابروش رو تیغ زده بود که خیلی به ته ریش روی چونه اش می اومد. فکرهام رو پس زدم. در رو بیشتر فشار داد که مجبور شدم کنار برم. وارد شد و در رو بست ولی جلوتر نیومد. کیفم رو گوشه ای گذاشتم. مشغول باز کردن دکمه های مانتوم شدم و گفتم: پیرمرده می خواست زود ردم کنه.
- ...
- پسره خیلی وراجی می کرد.
- ...
سرم رو بلند کردم. دست هاش رو توی جیب هاش گذاشته بود و حرفی نمی زد. تیشرت یقه هفت مشکی پوشیده بود که اساساً هیچ ربطی به من نداشت. با احتیاط دست گچیم رو از آستین مانتو رد کردم. همین که اونجا ایستاده بود هم حواسم رو پرت می کرد. مانتو رو روی تخت انداختم و گفتم: اینجا چی می خوای؟
-من هر جا بخوام میرم.
عمداً دستم رو زیر تاپم بردم و بهش نگاه کردم که بفهمه می خوام لباس عوض کنم و بره، ولی از جاش تکون نخورد. گفتم: برو بیرون... می خوام عوض کنم.
-عوض کن!
romangram.com | @romangram_com