#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_194

مشماهای توی دستش رو نشون داد. من خودم باید تشخیص می دادم منظورش اینه که «کجا بذارم؟». از کم حرفی زیادش، وقتی تنها بودیم حوصله ام سر می رفت. گفتم: بذار تو آشپزخونه خودم میام.

رفت و من تازه چشمم به یاس و شاهین گوشه ی لابی افتاد. بیشتر وقت ها با هم مشغول گفتگو بودند. احتمالاً درباره ی مسائلی که به بقیه ربطی نداشت. این چند روز اخیر، یاس رو زیاد بیرون از اتاق می دیدم اما حرف خاصی بینمون رد و بدل نمی شد. در واقع من دنبال دردسر نمی گشتم و به خاطر برداشت منفی ای که از بستن موهام کرده بود، ترجیح می دادم اصلاً به هیچ کدوم از مردهای اطرافم توجهی نکنم. مخصوصاً خودش... به سمت اتاقم رفتم که گفت: کجا رفته بودی؟

مثلاً خبر نداشت؟! مکث کردم. شاهین منتظر نگاه می کرد. سهراب هم توی راهرو بی حرکت ایستاد و به سمتمون برگشت. از نگاه متعجب همه ترسیده بودم. باز کار اشتباهی ازم سر زده بود؟ گفتم: یه... پیک موتوری.

و به سهراب نگاه کردم که تصدیق کنه. گفت: جای حمید فرستادمش.

یاس سر تکون داد و گفت: چجوری بودند؟

دوباره به سهراب نگاه کردم. همه چیز رو بهش گفته بودم. از راهرو بیرون اومد و روی بحث دقیق شد. گفت: رفتــ...

یاس حرفش رو قطع کرد: از خودش پرسیدم!

گفتم: از چه لحاظ؟

-میشه بهشون اعتماد کرد؟

-خب...

در رو ول کردم و کامل چرخیدم. ادامه دادم: آره... موتوریه یه کم قاطی داره ولی خود قربانی خیلی محتاط بود. البته هر دوشون ناشی بودند.

کسی حرفی نزد ولی از حالت صورت یاس پیدا بود که من باید همون جا بمونم.


romangram.com | @romangram_com