#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_193

بلند شدم و بسته رو از لای درز کیفم بیرون آوردم که با یه دست کمی طول کشید. خیلی ناشیانه بسته رو از دستم قاپید و داخل کمد میز چپوند. درش رو قفل کرد و کلیدش رو هم توی جیب شلوارش گذاشت. علی جلوی مغازه نگهبانی می داد. کمی از وضع پیش اومده تعجب کرده بودم. کاملاً دستپاچه بودند. به هر حال این هم یه جورش بود. علی با ابرو علامت مخصوصی داد و صدای موتور از جلوی مغازه اومد. من گفتم: خب... من دیگه باید برم.

قربانی که از خدا می خواست سریع تر از شرم راحت بشه با سر تاکید کرد. کیفم رو روی دوش انداختم و بیرون رفتم. نزدیک در علی گفت: شما از این به بعد میایید؟

-آره.

-فکر نمی کردم زن ها هم... یعنی مریمی که...

خواستم بگم «خفه شو بابا!» اما نگفتم. ظاهرش خیلی بی گ*ن*ا*ه به نظر می رسید. قربانی از داخل با هشدار صدا زد: علی!

کمی دورتر مردی مشغول بستن موتورش بود. با پوزخند گفتم: پس چرا جلوی تو رو نمی گیره؟!

-مریمی روحشم خبر نداره.

دقیقاً شبیه بچه ها حرف می زد و با خودم تعجب کردم که کی رو واسه همچین کاری انتخاب کردند!!

-روحش کجاست که از تو خبر نداره؟!

بهش برخورده بود ولی معلوم بود که جمله ی مناسب پیدا نمی کنه. یه لحظه ناراحت شدم که عصبانیتم از همه رو سر این بیچاره خالی کردم. قربانی یه بار دیگه گفت: علی! بیا تو.

خداحافظی کوتاه کردم و به سمت انتهای خیابون رفتم. دوباره به عقب نگاهی انداختم، علی داشت زنجیر موتورش رو از درخت گوشه ی پیاده رو باز می کرد و مردی که تازه رسیده بود روی شونه اش ضربه می زد. دلم ه*و*س موتور سواری با امیر رو کرد. نمی دونستم چی برای مادرش سر هم کرده که تونسته از تهران بره. شاید هم اتفاق دیگه ای براش افتاده بود و یاس درباره ی مرز دروغ می گفت. به هر حال جرأت دوباره پرسیدن ازش رو نداشتم.

با وجود اینکه صدای اطرافم ضبط می شد و جایی هم توقف نکرده بودم. باز هم سهراب داخل آپارتمان خالی تفتیشم کرده بود. وقتی وارد لابی ساختمون اصلی شدم با کنایه گفتم: می خوای یه بار هم اینجا بگرد؟


romangram.com | @romangram_com