#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_192
مرد جواب داد: وقت هایی که من می خواستم دو دقیقه دیرتر بیام، دو نشده اینجا بود! حالا نمی دونم کجا مونده!
بعد انگار که سر درد و دلش باز شده باشه، ادامه داد: هر بار می خواستم این مریمی رو ببرم جایی، سه تا سرویس مینداخت به من.
صدای اهوم در آوردم و برای اینکه دوباره شروع نکنه گفتم: مهم نیست. منتظر می مونم.
-چایی می خورید؟ فلاسک هست.
-نه. ممنون... اون سرویسی که قولش رو تا یه ربع داده بودید چی؟
کمی دنبال جواب گشت و بعد گفت: الان بچه ها می رسند. من هرجایی نمیرم.
سایه ای روی زمین افتاد و مردی با سر خیلی کم مو و بینی گوشتالو وارد شد. با نگاهی به من، رو به مرد جوون گفت: الحمد لله مریمی رو یادت رفت؟
مرد جوون ناراحت شد و اخم کرد. گفتم: آقای قربانی؟
در حالیکه توجه اش جلب شده بود. پشت میز کار نشست و با تعجب گفت: با من کار دارید؟!!
نگاهی به مرد اول کردم که انگار قصد رفتن نداشت. گفتم: بله. همون بسته ی خارج از محدوده رو آوردم.
هر دو با ترس به من نگاه کردند. قربانی با دهن باز سر تکون داد و مرد گفت: تو که گفتی حمید رو نمی شناسی!؟
سهراب چیزی درباره ی نفر قبل از من نگفته بود. فقط شونه بالا انداختم. قربانی گفت: علی خبر داره. تا کسی نیومده بیار این ور میز.
romangram.com | @romangram_com