#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_191
-برای ناهار رفتند. تا 3 بر می گردند.
سر تکون دادم. از آرامشی که این مدت داشتم تعجب می کردم. سه سال پیش وقتی تازه شروع کرده بودم، از سایه ی خودم هم می ترسیدم. اگر کسی توی خیابون چپ چپ نگاه می کرد، ممکن بود پا به فرار بذارم و جنس ها رو اولین جایی که می شد خالی کنم. اما این روزها اصلاً نگران دستگیری نبودم. انگار همه چیز قبحش رو برام از دست داده بود. دیگه چیزی من رو نمی ترسوند. البته شاید فقط به خاطر همکاری با مأمورها بود. شاید به خاطر آدم های مختلفی که توی زندان دیده بودم. زندگی شکل ساده تری به خودش گرفته بود.
متوجه شدم که مرد با کنجکاوی نگاهم می کنه و وقتی بهش خیره شدم، صورتش رو برگردوند. پنج دقیقه بعد تلفن زنگ خورد و مرد گفت که تا یک ربع دیگه یه موتور می فرسته. بعد رو به من گفت: وقتی نیستند، من جواب میدم.
به نشونه ی فهمیدن سر تکون دادم. دوباره گفت: شما رو...
وقتی نگاهش کردم مِن مِن کرد و ادامه داد: حمید فرستاده؟
-نه. حمید نمی شناسم.
-آها...
و لب هاش رو به هم فشار داد. باز با همون حالت بهم خیره شد. با اخم گفتم: مشکلی پیش اومده؟!
سریع سر تکون داد و گفت: نه نه ... ببخشید.
روم رو به سمت شیشه ی سرتاسری چرخوندم و با دسته صندلی ور رفتم که وقت بگذره. گفت: همینطوری پرسیدم، آخه کسی سراغ آقا قربانی نمیاد... وگرنه من خودم نامزد دارم!
و جوری با افتخار حرف می زد که به زور جلوی خنده ام رو گرفتم. با صدای آروم تری اضافه کرد: یعنی داشتم.
این چیزها به من چه ربطی داشت؟! صورتش تو هم رفت و به دست هاش نگاه کرد. چند دقیقه ی دیگه هم گذشت. پرسیدم: همیشه انقدر دیر میاد؟
romangram.com | @romangram_com