#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_190
با دست شکل احتمالی اون دستگاه ها رو تو هوا کشیدم که شاهین دوباره خندید. به کیفم نگاه کردم و رو به شاهین گفتم: حداقل زیپش رو می بستی!
-چیه؟ ناراحتی؟ انتظار نداشتی؟
-فعلاً که تو ناراحتی... از چی می ترسید مثلاً؟
از کاناپه بلند شد و گفت: اونی که باید بترسه تویی!
بعد به سهراب گفت: امشب نمیاد... رفته پیش یکی از زن هاش.
با خنده به من نگاه کرد و وارد اتاقش شد. پوزخند زدم و به سمت اتاق خودم رفتم. چه ربطی به من داشت؟ لباس هام رو در آوردم. نمی دونستم باید درباره ی پول حرفی بزنم یا نه. ممکن بود به اینکه حرفی نمی زنم شک کنند. توی دستشویی نگاهم دوباره به آینه افتاد. از خدام بود که قیافه و اخلاقم کسی رو ناخواسته تحریک نمی کنه وگرنه بین این آدم ها معلوم نبود چی به روزم میاد. یاد دوربینی افتادم که از حباب لامپ توی حموم بیرون آوردند. بدنم مورمور شد. نمی دونستم باید انتظار این چیزها رو هم داشته باشم. اگر می دونستم روی پیشنهاد بابک بیشتر فکر می کردم.
***
روزها همینطوری می گذشت و با فاصله ی یکی دو روز کارهایی ازم می خواستند که زیاد هم طول نمی کشید. سهراب من رو دو تا خیابون بالاتر پیاده کرده بود و رفته بود سراغ کارهای خودش. جلوی پیک - آژانس موتوری که آدرسش رو داده بود ایستاده بودم. پشت یکی از ماشین های پارک شده. نگاهی به داخل مغازه انداختم. گفته بود هر وقت خلوت شد داخل برم... به آسمون آفتابی بالای سرم نگاه کردم. بیرون از اون زیرزمین دنیا کاملاً عادی در جریان بود. آدم ها می رفتند و می اومدند. هر کس به کاری می رسید. احساس می کردم که همه چیز طبیعیه. اما به محض برگشتن به اون ساختمون دوباره حس زندانی ها رو پیدا می کردم. با وجود خطراتی که هر لحظه ممکن بود کارم رو مختل کنه، ترجیح می دادم بیرون از اون ساختمون باشم. اما فقط هفته ای دو سه بار شامل حالم می شد. بقیه ی روزها تکرار همدیگه بودند. پر از بی هدفی. اینکه من رو زنده نگه داشته بودند هنوز برام علامت سوال بود، اما نه مثل سابق. می دیدم که دارم به درد کارهای خرده ریزشون می خورم. به جای اعتماد به چند نفر که نقطه ضعف هایی مثل مال من نداشتند، به من اعتماد کرده بودند.
وقتی مرد سوار موتورش شد و رفت، داخل فقط یک نفر نشسته بود. کمی جلوتر رفتم. با نگاهی به اطراف وارد مغازه شدم. مرد جوون روی یکی از صندلی های جلوی میز کار نشسته بود. به هم سلام کردیم و با کنجکاوی گفت: می خوایین چیزی بفرستید؟
-نه. با آقای قربانی کار دارم.
-بفرمایید. الان میان.
روی یکی از صندلی های اون طرف مغازه نشستم و گفتم: خیلی طول می کشه؟
romangram.com | @romangram_com