#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_189
وقتی دید زن بیرون نمیره گفت: وفا، جعبه های لوازم آرایش رو آورده.
-مگه خودت نمی آوردی؟
-آره...
زن هنوز مثل قاضی های دادگاه منتظر توضیح بود. گفتم: از این به بعد من میارم.
چند در صد احتمال دادم که اصلاً از جریان بی خبر باشه و با طعنه اضافه کردم: سرویس رایگان!
فقط سر تکون داد و بیرون رفت. با معصومه خدافظی کردم. موقع بیرون رفتن خنده ای کرد و گفت: از این به بعد داستان داری. گیر خل و چل ها افتادی.
لبخند زدم و معصومه بلند گفت: خانوم هایی که مانیکور دارند، بفرمایید.
بعد دست هاش رو توی هم فشار داد که مانع لرزششون بشه.
حدود یک ساعت بعد از آسانسور پیاده شدیم. پول ها رو توی آپارتمان به سهراب داده بودم. شمرده بود و سر تکون داده بود. در لابی رو برام باز کرد. شاهین روی کاناپه ی قهوه ای دراز کشیده بود. خواستم به سمت اتاق خودم برم که سهراب گفت: وایسا!
-چی شده؟
با یه قدم خودش رو بهم رسوند و روی بدنم دست کشید. صورتش بی تفاوت بود اما من شوکه شده بودم. شاهین بلند زد زیر خنده و من یادم افتاد که قرار بود هر بار بازدید بشم. کیف چرمم رو گرفت، برای شاهین پرت کرد و روی زانو نشست. جین سرمه ای تنگ پوشیده بودم. اصلاً نیازی به بررسی نداشت! کفش هام هم پاشنه بلند و ست کیفم بود، کتونی نبود که چیزی توش مخفی بشه. در نهایت اطراف گچ دست چپم رو نگاه کرد. شاهین هم کیفم رو به طرفم پرت کرد که رو هوا گرفتم و به سهراب گفت: سری بعد تو همون آپارتمان بگردش. رو اینجا هیچ ریسکی نکن!
سهراب سر تکون داد ولی از قیافه ی مسخره ی هر دو معلوم بود که این بازدید بی دلیله و فقط برای پررو نشدن منه! گفتم: خیلی کلاسیک بود! فکر می کردم از این دستگاه ها دارید که به تراشه ها حساسه!!
romangram.com | @romangram_com