#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_188
نمی دونستم. در واقع حواسم نبود که پولی هم در کاره. ولی پول رو گرفتم. پس بهش اعتماد داشتند که در مورد مبلغ حرفی نزده بودند.
-سهم خودمون رو ازش برداشتیم.
-باشه.
-رابطت... چه شکلیه؟
یه دستمال کاغذی برداشت وآروم روی پیشونیش گذاشت و برداشت. هنوز مضطرب به نظر می رسید. گفتم: چطور مگه؟
-تو م*س*تقیم سهراب رو می بینی؟
برخلاف سعید، سهراب چیزی درباره ی نبردن اسمش بهم نگفته بود. مخصوصاً اینجا. گفتم: چطور؟
-همینجوری...
-کسی که می دیدی سهراب بود؟
-آره. میشناسیش؟
سر تکون دادم. در ناگهان باز شد و زنی با قد و هیکل متوسط وارد شد. حس کردم که معصومه جا خورده. زن من رو از سر تا پا بررسی کرد و بعد به معصومه گفت: مشتری ها رو علاف کردی!
-الان میگم بیان داخل.
romangram.com | @romangram_com