#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_187

حرفی نزدم. به جعبه ها نگاه کرد و گفت: برای یه مدت کافیه. اممممم... بشین بگم یه چیزی برات بیارند.

نشستم. به نشونه ی «نه» سر تکون دادم و گفتم: چیزی نمی خورم.

با دست مانتوش رو مرتب کرد و گفت: من... همیشه انقدر مزخرف نیستم. امروز شوهر ع*و*ض*یم رو دیدم. آشغال ِ...! ببخشید. تقصیر خودشه.

دوباره به پیشونی و لباس هاش دست کشید. نمی دونستم این حرف ها چه ربطی به من داره. بدون حرفی از اتاق بیرون رفت. دو دقیقه بعد با دختر کم سن و سالی وارد شد و خیلی صمیمی گفت: زری جون. ایشون وفاست.

زری با لبخند با من دست داد و معصومه ادامه داد: زری از این به بعد لوازم رو از وفا جان تحویل می گیری اگه من نبودم.

-باشه. حتماً

-جعبه ها رو ببر. رویی ها قبلاً فاکتور شدند. مراقب باش قاطی نشه.

-چشم. مراقبم.

دختر با جعبه ها رفت و معصومه رو به من گفت: خیلی دقیقه، اما خودم همیشه چک می کنم.

سر تکون دادم و بلند شدم. در حالیکه دکمه های مانتوش رو باز می کرد گفت: صبر کن.

منتظر موندم. قفل کمدش رو باز کرد و با دسته ای تراول به طرفم اومد.

-بده به... رابطی که داری. می دونی که؟


romangram.com | @romangram_com