#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_186

کیفش رو روی میز گوشه ی اتاق گذاشت که از روش افتاد. دوباره از زمین برداشت و محکم روی میز کوبید تا ثابت بمونه. با کلافگی گفت: جعبه ها رو آوردی؟

-...

-جای من آوردنت؟

ابروم رو بالا انداختم که بفهمه من هر کسی نیستم که با من اینطوری رفتار کنه. اما دیگه خودم هم نمی دونستم کی ام! شالش رو با یه حرکت از سرش باز کرد و روی صندلیش پرت کرد. بعد به سمت من اومد و گفت: ببخشید... من حالم بده.

جوری به جعبه های روی زمین نگاه می کرد که احتمال دادم خودش هم معتاده. گفتم: مهم نیست.

جلوی جعبه ها نشست و در هر کدوم رو باز کرد که پر از قوطی های لوازم آرایش بود. رژ، ریمل، کرم پودر... هر چیزی، با مارک های معروف. سه تا جعبه ی کوچیک که با طناب نایلونی به هم وصل شده بودند. سنگین نبود اما آوردنش با یه دست سخت بود. از داخل یکی از جعبه ها بسته ی مقوایی کوچیکی رو بیرون آورد. بلند شد و توی کیفش چپوند. با گیجی به من نگاه کرد. جلوتر اومد. دستش رو دراز کرد و گفت: من معصومه ام. قبلاً... این ها رو من می آوردم.

دستم رو جلو بردم که دست بدم اما با خنده ی عصبی و بدون اینکه متوجه بشه دستش رو روی سرش فشار داد و گفت: فکر کنم... قیافه ام دیگه زیادی تابلو شده... نه؟

من از صورتش چیزی متوجه نشدم. آرایش غلیظ داشت و کاملاً گیج بود. گفتم: نمی دونم. من...

مردد بودم که چه اسمی بگم اما متوجه شدم که به هر حال بعد از تموم شدن وظیفه ام می رفتم خارج و... ادامه دادم: وفا صدام می کنند.

-خوبی؟

-ممنون.

-آره. حتماً تابلو شدم که ردم کردند...


romangram.com | @romangram_com